احمد مجد الاسلام كرمانى
209
سفرنامه كلات ( فارسى )
و معلوم شد جهت عجله محمد رضا خان از جهت چه بوده ! ! از آنجا ميخواهند ما را به « نيك قلعه » ببرند و تقريبا پنج فرسخ راه است و تمام راه كوه و كتل است كه جاده آن را سيل برده و بايد با كمال سختى عبور نموده و آنقدر سخت است كه خود كلاتيها از اين راه عبور نمىكنند و اصلا اين راه راه متعارف كلات نيست و مخصوصا آصف الدوله حكم كرده بود ما را از اين راه غير متعارف ببرند ! ! بارى سوار شديم و قريب دو فرسخ راه كه چندان سخت نبود طى كرديم بعد از آن رسيديم به اول گردنه و مصائب اين راه را هيچ نميتوانم تشريح كنم و الان هم كه تصورش را ميكنم بدنم مىلرزد كه چگونه ما از اين گردنه كه مثل پل صراط است عبور كرديم تمام ماها پياده شديم و هركدام جلو مال سوارى را بدست گرفته در قله كوه حركت كرديم گاهى پاى خودمان ميلرزيد گاهى پاى اسب و قاطرمان و در هر دو صورت كمتر خطرش اين بود كه از بلندى پرت شده به ته دره بيافتيم از شدت ترس و واهمه ميلرزيديم و متصل اشك ميريختيم ، كفشهاى ما كفش راحتى و نعلين بود كه هميشه از پاى ما بيرون ميجست و دو سه مرتبه اسب سوارها غلطيدند و آنها مجبورا جمع شدند و اسب را حركت دادند و ضمنا مثل ريگ فحش به عين الدوله و آصف الدوله و . . . ميدادند ، بارى در اين هواى گرم و خوردن اغذيه معطشه بىآب به يك ذلت و زحمتى حركت كرديم كه هزار مرتبه زيادتر حاضر شديم خود را از بالاى تپه پرت كنيم و آسوده شويم و آنچه ممكن بود به دل و زبان بظالمين نفرين كرديم ، بيچاره حاجى ميرزا حسن كه كسالت هم داشت و بالنسبه بما دو نفر تنپرور ترهم بود و بقول خودش هرگز بىدرشگه سفر نكرده حالا جلو قاطر را بدست گرفته پلهپله از اين سنگها بالا ميرود و پائين مىآيد و ناله مىكند و اشگ ميريزد و آه ميكشد ، مجملا قريب دو ساعت و نيم در اين گردنه معطل شديم و جان كنديم تا از سختى او گذشتيم و به راه باريكى رسيديم و نيم فرسخى هم در آن راه باريك قطع