احمد مجد الاسلام كرمانى
203
سفرنامه كلات ( فارسى )
ميلى كه از فرط خستگى ديروز بخواب داشتيم از خواب برخواستيم و سر رودخانه رفته وضو ساختيم و برگشتيم آمديم و نماز خوانديم اما حاجى ميرزا حسن براى اتمام قرارداد شب گذشته كه به او دستور العمل داده بوديم از خواب برنخواست و بعد از آنكه او را بيدار كرديم متعذر تب شديد شد ولى چون جاى ما منحصر به همان بالاخانه بود ناچار شديم حاجى را بلند كرديم و رختخواب او را در گوشهاى انداختيم كه حاجى تكيه بدهد و چاى صرف كرديم و دو سه عدد نان با قدرى پنير آوردند و صرف لقمة الصباح نموديم ، محمد رضا خان هم در اندرون مشغول كشيدن وافور شده بود قريب دو ساعت از آفتاب گذشته محمد رضا خان از اندرون بيرون آمد و قبل از آنكه ببالاخانه بيايد بطويله رفته بآدمهاى خودش دستور العمل داد كه مال او را تهيه كنند و دو نفر سوار هم خبر كرده بود يكىيكى آمدند ، حسن خان نزد ما آمد و خبر داد كه محمد رضا خان بانك الرحيل در داده و ميخواهد حركت كند بما هم دستور العمل داده كه مالهاى خود را زين كنيم ، ما از اين خبر دلتنگ شديم و از بالا فرستاديم خان را احضار كرديم وقتى كه آمد تقريبا با لباس سفر بود . چكمه پوشيده ، تفنگ انداخته ، قطار فشنگ بسته و يكجفت طپانچه هم بكمر زده ، آفتابگردان هم بكلاهش نصب نموده بود و با اين هيئت آمد و سلام كرد و اظهار عجله نمود و خبر داد كه مال حاضر است بسم اللّه بفرمائيد ، ما گفتيم امروز بواسطه كسالت حاجى ميرزا حسن رشديه نميتوانيم مسافرت كنيم بعلاوه شنيدهايم كه اين راه امروزى خيلى سخت است و ما با خستگى ديروزى و لا سيما حالت تب شديد حاجى ميرزا حسن هيچ نميتوانيم چنين راهى را طى كنيم ، محمد رضا خان با نهايت بىشرمى جواب داد : ما از رفتن ناچاريم اما بشما قول مىدهم كه به قدر نيم فرسخ بيشتر نرويم كه هم اطاعت فرمايش حضرت اشرف ايالت كبرى شده باشد و هم بشما صدمه وارد نگردد . بارى هرچه ما و حسن خان مسامحه كرديم و بكنايه و استعاره