احمد مجد الاسلام كرمانى

202

سفرنامه كلات ( فارسى )

حسن خان با كمال مهربانى جواب داد : من اطاعت دارم و ده روز هم بخواهيد بمانيد حرف ندارم اما از قراريكه محمد رضا خان به من گفت حكمى از حضرت اشرف به او رسيده كه زياده از يك شب ما و شما را نگاه ندارد و فورا پنج سوار برداشته خودش هم تا كلات با شما بيايد . گفتم پس شما برميگرديد ؟ گفت : خير منهم با سوارهايم بايد بيايم . گفتم به چه دليل اينهمه احتياط از ما مىكند ؟ جواب داد : نميدانم . گفتم بهر خيال كه ميخواهد باشد ما هم ميل داريم فردا را در اينجا بمانيم محمد رضا خان هم غلط مىكند مانع مىشود ، ما بهانه صحيحى در دست داريم و آن اين است كه رفيق ما حاجى ميرزا حسن تب كرده و نميتوانيم او را حركت دهيم حسن خان اين بهانه را پسنديد و براى اثبات مدعى قرار داديم حاجى از بستر بيمارى خارج نشود و خيلى آه و ناله بكند ، حاجى هم از خدا ميخواست كه يكروز راحت كند و در آن هواى خوش تنفس نمايد و واقعا « خور » جاى غريبى بود ، در مشهد هوا آنقدر گرم بود كه روز آدمرا كباب ميكرد و اينجا بقدرى سرد است كه گوئى اول بهار است ، بارى به همان قسم قرار داديم و باجماع برخواسته اقامه فريضه نموده و قليان خواستيم محمد رضا خان آمد و تا ساعت سه از شب گذشته مشغول بوديم بصحبت متفرقه و تحفيق حال آن حوالى ، در ساعت سه شام آوردند و شام آنها عبارت بود از پلو با برنج گرده كه در همان حدود كلات زراعت مينمايند و خيلى شبيه است به برنجهاى گرده اصفهان كه خيلى كلفت و بدخوراك است مخصوصا وقتى كه كم روغن هم پخته باشند ، قدرى هم تاس‌كباب يعنى گوشت خرد كرده با پياز و يكى دو كاسه دوغ و چند عدد نان با پنير كه واقعا هم نان و پنير در كليه خاك كلات قابل تمجيد است و هرچند پلو و خورشش قابل خوردن نبود اما نان و پنيرش بسيار خوش‌خوراك بود ، بعد از شام رخت‌خواب حاضر كردند و در همان بالاخانه خوابيديم ، صبح بسيار زود با نهايت كسالت و منتهى