احمد مجد الاسلام كرمانى
201
سفرنامه كلات ( فارسى )
طبيعى و صدائى مثل چرخ الماس كه در تمام عروق انسان نفوذ مينمايد آمد در اطاق ايستاد و سلام كرد ، من و حاضرين مبهوت سيمايش بوديم ، محمد رضا خان جواب سلامش را داد و پرسيد براى چه اينجا آمدى ؟ گفت : آمدم شرح حالم را به اين آقايان بگويم و بعد اشاره بحسن خان نمود و گفت : لازم است حسن خان هم از تفصيل حال من مسبوق شود . گفتم : خانم افسوس كه خودمان محبوس و از همه جا مأيوس هستيم و در اين حالت نميتوانيم بشما خدمتى كنيم ، اظهار ملالت نموده گفت ميدانم شما را بكلات مىبرند ولى الحمد للّه در هر حال و هر جا كه باشيد محترم هستيد و چنان اين كلمات را ادا ميكرد كه فى الحقيقه زحمت حبس را از خاطر ما برد و شروع كرد به گفتن شرح حال خودش و اينطور بيان نمود كه : « دخترى هستم بىپدر و مادر ، دائى من به من ظلم كرده و مرا به مبلغ خيلى كمى به شخص نالايقى فروخته كه نه آن وجه كم را به من داده و نه آن شوهر به كار من مىخورد ، هر جا ميروم تظلم ميكنم گوش بحرفم نميدهند و ميگويند : دائى تو صاحب اختيار تو بوده است ، آخر اين چه مسلمانى است ، كى خدا و پيغمبر دائى را صاحب اختيار من قرار دادهاند ؟ بارى از لابدى قرار كردم و به خانه مجتهد بست نشستم حالا هزار جور نسبت دروغ به من ميدهند حاكم ظالم بىانصاف هم نفهميده نسنجيده براى مداخل مأمور ميفرستد مردم بيچاره را اذيت مىكند و بدبختى من ، آشنايان و اهل ده مرا هم گرفته بر فرض كه من تقصير دارم با مردم چه كار دارند ؟ خوب فرض كنم آنها هم تقصير دارند حاكم ده چه تقصير دارد كه برادرزادهاش را كه فرستاده مرا از آن ده به اين ده آورده ميخواهند بگيرند » مجملا شرحى نطق كرد و چنان مؤثر حرف زد كه همه را حيران نمود ، ما قدرى به او دلدارى داديم و قرار داديم به حاكم كلات مطالب را حالى كنيم و بايالت خراسانهم بنويسيم و دختر از اطاق رفت و اثر صوت و صحبتش در دلهاى ما ماند محمد رضا خان هم به جهت تدارك شام پائين رفت . ما بحسن خان گفتيم : برادر اگر ممكن است اذن بده فردا را هم در همين جا بمانيم چرا كه حيف است به اين زودى از اين هواى روحافزاى دلكش صرف نظر كرده به جهنم كلات كه ميگويند خيلى گرم و بدهواست برويم .