احمد مجد الاسلام كرمانى
182
سفرنامه كلات ( فارسى )
امروز هم به همين حالت گذشت ، عصر هم چاى نديديم اما خودمانرا به بيگلربيگى رسانيديم و يكى دو فنجان چاى زديم ، شب باز خان نايب آمد و گفت فردا آقا فرج اللّه خواهد آمد و تاكنون هم آمده ولى راهش ندادهايم حالا به او گفتهايم فردا صبح بيايد امشب را هم به خيال تغيير منزل گذرانيديم ، فردا صبحى آقا فرج اللّه آمد و اولا او را فرستاديم برود قند و چاى خريدارى نموده بياورد رفت و چاى و قند و سيگار و تنباكو آورد فورى سماور حلبى اداره محبوسين را گرفتيم و يكقران هم بمشهدى صفر على داديم رفت و ذغال خريد و چاى مفصلى درست كرديم و بسلامتى دوستان صرف كرديم بعد آقا ميرزا آقا را وادار كرديم كه اقلا پنج شش تومان براى نايب از آقا فرج اللّه بخواهد او هم على الظاهر خواست آقا فرج اللّه صريحا گفت براى من ممكن نيست و نميتوانم رواج بدهم ، آقا ميرزا آقا جلو خان نايب خيلى اصرار كرد اما او گفت نميتوانم و ندارم آقا ميرزا آقا تلگرافا پنجاه تومان از طهران خواست و به اين بهانه هركدام تلگرافى نوشتيم و بآقا فرج اللّه داديم بعضى خطوط هم نوشتيم و محرمانه به او رسانيديم و او رفت نايب تقريبا مأيوس شد و دانست كه وجهى نقدا حاضر نخواهد شد باز بناى بىلطفى را گذارد و گاهى ما را تهديد به مسافرت سيستان يا كلات ميكرد طرف عصر كه محبوسين را براى تنفس بيرون آوردند ما هم سماور خود را آتش كرديم و بهر كدام يك فنجان چاى داديم و ضمنا شروع كرديم براى آنها صحبت كردن و اينطور نطق كرديم تا آنكه به كلى آنها را بهيجان آورديم و تمام آنها با يك ميل طبيعى منتظر اتمام مطالب شدند و به آنها وعده داديم كه فردا مطالب را تمام و تكليف شماها را معلوم خواهيم كرد ، فردا صبح بنده از همه زودتر برخواستم و چاى حاضر كردم و برفقا دادم بعد بردم در محبس و به تمام محبوسين چاى دادم و با اينكه زير زنجير بودند و موقع صحبت نبود براى اينكه در اين وقت مستحفظين غفلت دارند و متذكر احوال محبوسين نيستند نايب هم در خواب