احمد مجد الاسلام كرمانى
179
سفرنامه كلات ( فارسى )
برگرديم شرح حال خودمان شب سهشنبه كه از حضور حضرت اشرف مراجعت كرديم با نهايت اميدوارى خوابيديم و منتظر بوديم كه فردا منزل ما را عوض ميكنند و صبح كه برخواستيم وضع را منقلب ديديم و تا قريب به ظهر چاى هم براى ما نياوردند و هيچ كس جواب ما را نميداد معلوم شد به بيگلربيگى هم سفارش يا تهديد كرده اند كه بما اعتنائى نكند ما هم هر قسم بود گذرانديم و از خوردن چاى صرفنظر كرديم و مشغول تحرير شديم و تا ظهر تحريرات خودمانرا تمام كرديم و ظهر كه نهار آوردند ، نصف هر روز آورده بودند حرفى نزديم و نهار را خورديم بعد باصرار زياد خان نايب را خواستيم و از بابت منزل از او سؤال كرديم جواب داد كه امروز بنا هست بروم بازار و فرش براى منزل تازه شما كرايه نموده بياورم و آنجا را فرش كنم ، گفتيم بسيار خوب حالا اين كاغذها بحضور حضرت اشرف برسان كه خودشان فرمودهاند بنويسيم ، نايب قدرى لندلند كرده و صريحا گفت معلوم مىشود شما مردمان خامى هستيد و زندان نديدهايد و رسومات زندان را نشنيده ايد ، گفتم بلى سركار صحيح است ، تاكنون ما بزندان نرفته و اوضاع آن را نديدهايم بفرمائيد تا بدانيم . گفت : مگر همه چيز را انسان بايد ببيند ، مگر خدا را كسى ديده است ؟ آخر انسان بايد شعور داشته باشد و هر چيز را پيش عقل خودش بفهمد . گفتم حالا گذشته گذشته است ما اگر آنطور عقل كه شما ميفرمائيد داشتيم با زندان چه كار داشتيم اينها همه از بىعقلى است . نايب گفت : خير مردمان عاقل هم بزندان ميآيند اما خيلى درست رفتار ميكنند و بطورى راه ميروند كه در زندان از خانه خودشان خوشتر ميگذرانند اما شماها اگر در بهشت هم باشيد از ندانمكارى بهشت را بر خودتان دوزخ خواهيد كرد باز با نهايت ادب گفتيم حالا استدعا داريم شما هرچه ميدانيد بفرمائيد تا ما هم بدانيم ، نايب به دو زانو نشسته و با نهايت جبروت گفت راست و پوستكنده بگويم پادشاه زندان و سلطان على الاطلاق