احمد مجد الاسلام كرمانى
160
سفرنامه كلات ( فارسى )
چندين مرتبه با من مشورت كرد و ميخواست با آنها بقوه جبريه رفتار نمايد من مانع ميشدم و نصيحتش ميكردم تا آنكه حضرات برگشتند خواست حمله بسعد الدوله بكند باز مانع شدم تا آنكه با سعد الدوله همان معامله كه با خود من نموده بود نمود و به من هم پيغام داد كه در خيال رفتن باشم ، احتشام السلطنه هم به من گفت بروم مرهم در خيال مسافرت و مراجعت باسلامبول بودم و داشتم محاسباتم را قطع ميكردم كه روز غره جمادى الاول حركت بكنم تا آنكه صبح شنبه 24 فراش فرستاد و و مرا احضار كرد من بفراش گفتم تو برو من خواهم آمد ، گفت : فرمودهاند كه چون امروز شاه به منزل ما تشريف ميآورند شما زودتر بيائيد ، من هم برخواستم و درشگه كرايه كردم و رفتم آنجا كه رسيدم اعظام الممالك آمد و رفت و خبر داد و اينطور خبر آورد كه فرمودهاند برويد منزل نير الدوله منهم بىخيال حركت كردم دم در نير الدوله و امير بهادر را ديدم گفتند شما برويد ما حالا از عقب خواهيم آمد از آنجا كه حركت كردم دو سه نفر فراش عقب من ميآمدند اما من باز بىخيال
--> كه بازاريان را بباز كردن دكانها وادارند و اگر كسى باز نكرد ، دكانش را تاراج كنند ، فراشان ببازار آمده و با زور دكانها را باز گردانيدند و يكى دو تن كه ايستادگى مينمودند كالاهايشان را بتاراج بردند . عين الدوله ميخواست با كوشندگان همه بىپروائى نمايند و كارها را با زور پيش برد ، پس از رفتن آنان با امام جمعه و حاج شيخ فضل اللّه و ديگران به دهشهائى برخاست و كوششهاى آنان را بىپاداش نگذاشت ، مدرسه خازن الملك و مدرسه خان مروى كه توليت آنها با حاجى شيخ مرتضى ميبود آن يكى را به ملا محمد آملى داد و اين يكى را به امام جمعه سپرد ، ابن بابويه كه توليتش با صدر العلماء بود آن را هم به امام جمعه داد مسجد و مدرسه سپهسالار كهن كه از آن بهبهانى بود اين را هم بحاجى ميرزا ابو طالب زنجانى داد بدينسان هريكى را با پاداش خوشدل كرد . نيز در همان روزها بود كه امام جمعه داماد شاه گرديد ، موقر السلطنه كه با آزاديخواهان پيوسته و ببدخواهى با شاه شناخته شده بود بدستور محمد على ميرزا او را گرفتند و نگهداشتند و با زور زنش را رها گردانيدند ملايان اين رهائى را زوركى دانسته و چنين ميگفتند او را شوهر ديگرى نتوان داد و از حاجى شيخ فضل اللّه كه رهائى نزد او انجام گرفته بود بد ميگفتند اين زمان او را به امام جمعه دارند و عقد را هم حاج شيخ فضل اللّه خواند . « صفحه 64 و 65 كتاب تاريخ مشروطه ايران تأليف احمد كسروى »