احمد مجد الاسلام كرمانى
105
سفرنامه كلات ( فارسى )
طهران اين گونه بىاعتداليها كمتر اتفاق مىافتد و كسى با زن و بچه من كار ندارد باز فكر ميكردم فرضا دولت متعرض آنها نباشد قطعا فراش و نوكر و خدمتكار از دور آنها متفرق شدهاند و اين زن بىدست و پا كه در ماهى يك مرتبه بيرون رفته آن هم ده قدم تا حمام و از هيچ جا خبر ندارد و هيچ كس را نميشناسد با يكمشت بچه تنها چه خواهد كرد ؟ اين مردمان ترسو و بىغيرت كه آشنايان و اجزاء من بودند آيا لقمه نانى براى آنها مىبرند يا خير ؟ و آيا امشب بچههاى من گرسنه ماندهاند يا سيرند آيا مثل هر شب در رختخواب آسايش دارند لا و اللّه هرگز ممكن نيست اما پول خرجى دارند يا خير پول كه ندارند ولى اسباب دارند ميفروشند و ميخورند خدايا چگونه اينها بتوانند اسباب بفروشند و كسى را ندارند نه لابد فراشها مراقبت دارند همسايهها ميروند دلجوئى نمايند و محض رضاى خداوند اسباب زندگانى آنها را فراهم ميكنند فرضا بروند چه فايده براى آنها خواهد داشت اى كاش از حال من خبرى داشتند و ميدانستند مرا نكشتهاند و زنجير نكردهاند و اذيت نمينمايند از حال آنها هم اگر من خبردار بودم خوب بود و راضى بودم نصف دارائى خود را بدهم و درست از حال اهل و عيال مستحضر شوم اما چگونه ممكن مىشود ! در اين گوشه از تمام علايق رسته و مبهوتانه فكر ميكردم و اشگ حسرت ميريختم كه غفلتا سوزش و خارش بدن ، بيدار و هشيارم كرد قدرى بدن را دستمالى كردم و با انگشتان خاريدم ، باز بفكر رفتم و مجددا انواع هوام الارض از قبيل پشه خاكى و كيك و شپش كه در آنجا بودند حمله كردند و چنان بر من تاختند كه از فكر خانه و اطفال فارغم ساختند . از طرفى چنان آن محوطه تنگ و تاريك بود كه از شب اول قبر كافر حكايت مينمود با خود خيال كردم گوشه چادر را قدرى بالا كنم شايد شمالى وارد شود و قدرى هوا خنك شود و با كمال ملايمت برخواسته گوشه پرده را بالا زدم مأمورين دم پرده به گمان اينكه من خيال فرار دارم داد كشيدند و از داد