احمد مجد الاسلام كرمانى

106

سفرنامه كلات ( فارسى )

آنها سرهنگ و ديگران هم بيدار شدند و من نميدانستم كه سوارها متصل به آن پرده نشسته يا دراز كشيده ولى بيدارند و كشيك ميكشند . بارى افتضاحى بار آورديم پرسيدند چه خيال داشتى ؟ گفتم : خواستم گوشه پرده را بالا زنم كه گرما هلاكم كرد . سرهنگ گفت : بسيار خوب است ، من هم از گرما خوابم نميبرد . و امر كرد يك مرتبه پرده را گسيختند و منهم برگشتم بجاى خودم و خوابيدم و به زودى از اين اقدام پشيمان شدم چرا كه هنوز ساعتى نگذشته كه هوا بقدرى سرد شد كه بدن بنده مثل بيد ميلرزيد و مختصرا تا طلوع صبح دندانهايم بهم مىخورد و چاره‌اى نداشتم و خود را گرد كرده سر را به زانو گذارده آن شب را كه هزار مرتبه بدتر از شب اول قبر است گذرانيدم . اما حاجى ميرزا حسن عبايش را زير پايش فرش نموده لباده‌اش را هم برويش كشيده آرام و آسوده خوابيده بود . اما آقا ميرزا آقا ، او هم تقريبا مثل بنده با حالت التهاب ميگذرانيد . صبح برخواستيم و نماز خوانديم و يكى دو فنجان چاى خورديم و در ميان درختان گردش كرديم و ضمنا چون مسبوق بودم كه ميان اين دو نفر رفيق كدورتى سخت از سابق بوده است و همين يك شبانه‌روز هم به نظر خصومت به يكديگر نگاه ميكردند و اين وضع اسباب زحمت هر سه نفر بود . لهذا بنده هر دو نفر را بگوشه‌اى كشيدم و بنصايح مشفقانه آنها را باتحاد و اتفاق دعوت كردم و هرچند حضرات تقصير بر يكديگر ثابت ميكردند و بد ميگفتند بيشتر التماس ميكردم موعظه ميكردم تا آنكه على الظاهر عقد اتفاقى ميانه آنها بسته شد و هر دو پذيرفتند كه عجالتا در اين سفر بر منافع يكديگر متحد باشيم و اغراض شخصيه را براى موقعى ديگر بگذاريم و اين عهد را بقيد قسم محكم بستيم و تا قريب به ظهر در اين مبحث حرف ميزديم تا آنكه ظهر شد و نهار خبر كردند و سفره گستردند قدحى سفالين با نهايت كثافت حاضر شد و قدرى ماست در ميان آن ريخته بودند و چند دانه نان ، بعد از قدرى مشورت ، اقليت آراء بر آن تعلق گرفت كه آن ماست‌ها را