آكى ئو كازاما ( مترجم : هاشم رجب زاده )
33
سفرنامه كازاما ( فارسى )
آگاهى داده بود . با اين يادآورى او ، سفارش دادن مبدّل برق براى راديو را فراموش نكردم . اينكه ذهن تند و حساس او مثل آمپرسنج دقيق و سريع كار مىكند ، در من اثر كرد . آقاى ايشيدا طبيب ( ژاپنى ) نزد بيمار ماند ، و شب و روز مراقب حال او بود . او با پزشكان آلمانى و فرانسوى دربارهء معالجه به مشاوره پرداخت ، خون بيمار را تجزيه كرد ، و هرگونه راه درمان را كه در تهران امكان آن بود آزمود . اما بيمارى خونى وى رفتهرفته وخيمتر مىشد و او را به سوى مرگ مىكشاند . در چهار روز پايان كار او روزى يك يا دوبار به عيادتش مىرفتم . همهء اطبا نظر دادند كه هيچ اميدى به بهبوديش نيست . هرچند كه عقل مىگفت كه اين نظر را بايد بپذيرم ، احساسم راه نمىداد و به خشم آمدم . حال او نسبتا خوب مىنمود و بحرانى نشان نمىداد ، تا جايى كه اميد مىداد كه پيشبينى اطبا درست درنيايد . براى روحيه بخشيدن به او دلداريش دادم و گفتم كه آسودهخاطر مواظب حال خودش باشد ، و حالش كه كمى بهتر شد براى تغيير آبوهوا به جنوب فرانسه برود . شايد كه خودش همچنين خيالى داشت . در واپسين ديدار ، براى اينكه خسته نشود ، گفتگو را تا مىشد كوتاه كردم و بيرون آمدم . چهار ساعت پيش از درگذشتش هم ، جز اداى چند كلمه كه هذيان مىنمود ، ذهنش خوب كار مىكرد ، و به فرانسه درست از پرستار چيزى خواست . او دلنگران ( تكميل ) وسايل سفارتخانه بود و ازينكه نتوانسته است چندان كارى بكند پوزش خواست . پس ما از همكارانمان حرف زديم و دربارهء كارهاى آيندهاش گفتگو كرديم ، و او پرسيد : « بعد از كفالت سفارت در تهران ، وزارت خارجه در توكيو مرا به كجا مأمور خواهد كرد ؟ » هيچ بر اين باور نبود كه مرگش نزديك است . درگذشتش مايه اندوه فراوانم شد . چنان كه پيشتر ياد كردم ، با اينكه معاشرتمان گهگاه و كوتاه بود ، او در ميان دوستانم جاى خاصى داشت . يارى دلسوز و كمياب بود ، از دست دادن چنين دوستى بس دلسوز ، اندوهبار است . از آن پس و در سراسر آن سه سال ( مأموريتم در