آكى ئو كازاما ( مترجم : هاشم رجب زاده )

136

سفرنامه كازاما ( فارسى )

كه شاه خسرو يقين داشت كه فرهاد تا پايان عمر هم به سر نخواهد رساند ، با شور و نيروى فرهاد نزديك به انجام رسيد . پس خسرو نگران و سراسيمه شد و به حيله برآمد ، و پيرزنى افسونكار را سراغ فرهاد تيشه‌زن فرستاد تا به او بگويد كه شيرين مرده است . فرهاد به شنيدن اين سخن ، رو به آسمان كرد و نام شيرين را به فرياد گفت و تيشه و اسكنه را از دست رها كرد و خود را به پرتگاه افكند . شيرين چون از اين داستان شنيد مدتها از گريه بازنمىايستاد . اين يك بهره از روايت نظامى در منظومهء او ( خسرو و شيرين ) است . اين بهره با رويدادى غم‌انگيز به سر مىرسد . اما شاه خسرو هم سرنوشتى غمبار دارد . خسرو از شهبانوى نخستين خود مريم پسرى به نام شيرويه داشت . اما چون اين فرزند بيكاره و تن‌آسا بود ، شاه او را در بند نهاد و بر آن شد تا وى را از جانشينى خود بر كنار كند . اما پس از چندى وزيران اين پسر را وسوسه كردند ، و او در برابر خسرو پدر خود سر برداشت . از مردانى كه به او يارى دادند نياى مادريش بود . سرانجام ، او شاه خسرو را شكست داد و وى را در بند كشيد . شيرين چنان به شاه خسرو دلبسته بود كه در غم و گرفتارى او انباز شد و در كنارش ماند . شبى كه خسرو در كنار شيرين به خواب شيرين رفته بود ، فرود آمد ز روزن ديو چهرى * نبوده در سرشتش هيچ مهرى چنان زد بر جگرگاهش سر تيغ * كه خون برجست ازو چون آتش از ميغ ( همان ، بيت‌هاى 3137 و 3140 )

--> - شيرين به ديدن فرهاد به كوه بيستون رفت و او از ديدن دلدار نيرويى تازه گرفت : درآمد زور دستش را شكوهى * به هر زخمى ز پاى افكند كوهى ( همان ، بيت 1815 ) هنگام بازگشتن شيرين ، فرهاد چون ديد كه اسب را توان بردن آن گنج گهربار نيست : به گردن اسب را با شهسوارش * ز جا برداشت ، و اسان كرد كارش به قصرش برد زان سان نافه پرورد * كه مويى بر تن شيرين نيازرد نهادش بر بساط نوبتى گاه * به نوبتگاه خويش آمد دگر راه ( همان ، 1807 تا 1809 )