آكى ئو كازاما ( مترجم : هاشم رجب زاده )
137
سفرنامه كازاما ( فارسى )
شيرويه پدر را به دست مزدورى كشت و خود بر تخت نشست . آنگاه ، پس از دو ماهى ، شيرين را نزد خود خواند : دل شيرويه را شيرين ببايست * ولى اظهار اين معنى نشايست نهانى كس فرستادش كه خوش باش * يكى هفته در اين غم باركش باش چو شيرين اين حكايتها نيوشيد * چو سركه تند شد چون شيره جوشيد ( همان ، بيتهاى 3166 تا 3171 ) اما شيرين « فريبش داد تا باشد شكيبش » ، و پاسخ داد كه اگر همه رايزنان و بزرگان درگاه گرد آيند ، به آنجا خواهد رفت . اين بود كه شيرويه فرزانگان پير را فرا خواند و با آنها شيرين را خوشآمد گفت . شيرين چون به نزد آنان رسيد ، نقاب از چهره برداشت و با آوايى رسا گفت : سه ديگر چنين است رويم كه هست * يكى گر دروغست بنماى دست مرا از هنر موى بد در نهان * كه آن را نديدى كس اندر جهان نمودم همه پيشت اين جادويى * نه از تنبل و مكر [ و ] از بدخويى « 1 » ( شاهنامه ، بيتهاى 9 : 535 تا 537 )
--> ( 1 ) . اين بهره را كازاما به ترجمهء لفظ به لفظ از شاهنامه آورده است . سخنان سرزنشبار شيرين در اين ديدار كه در روايت شاهنامه آمده از زيباترين و دلانگيزترين وصفهاى والايى زنان است . شيرين مايههاى اين والايى را چنين برمىشمارد : به سه چير باشد زنان را بهى * كه باشند زيباى تخت مهى يكى آنكه با شرم و با خواستهست * كه جفتش به دو خانه آراستهست دگر آنكه فرخ پسر زايد اوى * ز شوى خجسته بيفزايد اوى سوم آنكه بالا و رويش بود * به پوشيدگى نيز مويش بود بدانگه كه من جفت خسرو شدم * به پيوستگى در جهان نو شدم چو بىكام و بىدل بيامد ز روم * نشستش نبود اندرين مرز و بوم از آن پس بدان كامگارى رسيد * كه كس در جهان آن نديد و شنيد وزو نيز فرزندم آمد چهار * بديشان چنان شاد بد شهريار ( شاهنامه ، بيتهاى 9 : 524 تا 531 )