آكى ئو كازاما ( مترجم : هاشم رجب زاده )

135

سفرنامه كازاما ( فارسى )

عمر هم به سر نخواهد رساند ، بىتأمل و سخنى اين شرط را پذيرفت . پيكرتراش هنرمند هميشه ، و در وقت خواب هم ، صورت شيرين را در دل و پيش چشم داشت ، و در ميان كوه و دور از مردم گرم كار خود بود . به سخن نظامى : چو شد پرداخته فرهاد را چنگ * ز صورتكارى ديوار آن سنگ نياسودى ز وقت صبح تا شام * بريدى كوه بر ياد دلارام . . . مرا در عاشقى كارى است مشكل * كه دل بر سنگ بستم ، سنگ بر دل . . . به شب تا روز گوهر بار بودى * به روزش سنگ سفتن كار بودى . . . چو در بيدارى و خواب اين چنينم * پناهى به ز تو خود را نبينم . . . منم خاكى چو باد از جاى رفته * نشاط از دست و زور از پاى رفته « 1 » در حجارى ديوار آن طاق يا غار ، صورت و اندام شيرين كه با نديمه‌اش همراه است « 2 » و چهرهء دليرانهء شاه كه بر اسب خود نشسته و لباس رزم در بردارد ، نقش است . در پايين اين دهانه و ديوار غار ، جايى چنان كه محل تلاقى دو رودخانه باشد ، بر خاره سنگ كوه كنده شده است . اين پيكره‌ها و تراش كوه ، چنان كه پيشتر ياد شد ، اكنون هم طاق بستان نام دارد . پيكره‌هاى تراشيده بر سنگ و بازمانده نزديك كرمانشاه را ساختهء فرهاد كوه‌كن مىدانند . « 3 » اين كارگران تراشيدن راهى در خاره كوه

--> - شيرين به شنيدن اين مژده به ديدن فرهاد رفت ، و با عذرخواهى گوشوار گرانبهايش را به او داد ، و فرهاد آن را در پاى دلدار افكند و راه صحرا گرفت . خسرو از عشق فرهاد آگاهى يافت ، او را خواست ، و به راهنمايى خردمندان درگاه ، چون به زر با او برنيامد ، به سنگش آزمود : كه ما را هست كوهى بر گذرگاه * كه مشكل مىتوان كردن به دو راه ميان كوه راهى كند بايد * چنانك آمد شد ما را بشايد . . . ( همان ، بيت‌هاى 1506 تا 1701 ) ( 1 ) . همان ، ميان بيت‌هاى 1718 و 1772 . ( 2 ) . دربارهء نقش‌هاى طاق بستان بنگريد به شرحى كه پيشتر در حاشيه ياد شد . ( 3 ) . فرهاد نخست سيماى شيرين را بر سنگ نقش داد و پس از آن شاه و شبديز ( اسب او ) را ؛ پس