كارستن نيبور ( مترجم : پرويز رجبى )
42
سفرنامه كارستن نيبور ( فارسى )
ويران بودند ، يا نيمهويران و بااينكه طبيعت زمين حاصلخيز به نظر مىآمد ، مزارع زير كشت بسيار كم بود . در گرمسير - بر خلاف انتظارى كه از اين منطقهء گرم داشتم - به موستان هم برخوردم . موها روى قشرى تخته سنگى ، در حدود شش تا ده پا گودتر از چاهها قرار داشتند . شاخههاى بالاى موها روى سنگهاى اطراف چالهها قرار داشتند . براى اينكه خوشههاى انگور به خاطر رطوبت از بين نروند ، در كنار موها جويهاى دقيقى كنده شده است و آب باران از اين جويها به ساقهها هدايت مىشود . در تمام كاروان ما حتى يك شتر هم وجود نداشت . بيشتر بارها را روى الاغ گذاشته بودند . بعضى از بازرگانان بارشان را با اسب حمل مىكردند و آنهايى كه استطاعت داشتند ، خود سوار بر اسب بودند ، بعضى ديگر سوار الاغ بودند و بقيه پياده مىرفتند . در ميان همسفرهايم يك بازرگان ارمنى بود ، كه متولد ايران بود ، اما چند سال در ايتاليا بهسر برده بود و از اينروى لباس اروپايى مىپوشيد ، تا اروپايى به حساب بيايد . مصاحبت اين مرد خيلى برايم مفيد و خوب بود . چون او اغلب مترجم من در گفتگوى با ايرانيها بود . علاوهبراين ، در كاروان به چند نفر برخوردم ، كه عربى صحبت مىكردند . با بقيه اصلا نمى - توانستم حرف بزنم . كمى پيش از ورودمان به تنگسير ، صداى غرش توپ و نىلبك و صداى غريو شادى به گوش مىرسيد . بعضى از همسفرهايم عقيده داشتند ، كه قسمتى از قواى نظامى خورموج به اين منطقه آمده است . بعضى ديگر مىترسيدند ، كه با مير مهنا روبهرو بشويم . من - بدون توجه به اين موضوع ، كه حتى گذرنامه نداشتم - خيلى آرام بودم . در صورت لزوم خودم را انگليسى قلمداد مىكردم و ترديد نداشتم ، كه انگليسى بودن ، به دلايلى ، كه قبلا اشاره كردم ، نجاتم مىداد . حتى اگر با شخص مير مهنا برخورد مىكردم . با ورودمان به تنگسير