فرهاد ميرزا
28
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى )
با آنكه نقاهت و كسالت داشتم يكانيكان احوالپرسى كردم تا از اسكله درآمديم . درشكهء قشنگى حاضر كرده بود . من و گورناطور سوار شده به منزل آمديم - منزل ، خانهء جعفرقلى بيك پسر حاجى حسن بيك دخترزادهء كاظم بيك است . كاظم بيك تنكابنى است كه اجداد او را نادر شاه از تنكابن به بادكوبه آورده است . آن وقت سليم خان حكومت بادكوبه را داشته است - دم منزل يك دسته سرباز با موزيكان ايستاده بودند . تعظيم نظامى كردند و به آواز بلند دعايى كردند . من هم ايستاده ، قدرى موزيكان زدند و مرخص شدند . گورناطور به بالاخانهء منزل ما آمد ، قدرى نشست و رفت . براى والدهء احتشام الدوله كالسكهء ديگر حاضر كرده بودند . چون روز دوشنبه خيال تماشاى آتشكده را داشتم و حركت و سوارى براى درد پا مفيد بود لهذا عصر روز مزبور يك ساعت به غروب مانده به بازديد گورناطور رفتم . در آنجا مترجم آگراناويج بولكنيك بود . بولكنيك منصب سرهنگى است . مشاراليه به ايران آمده و در سرحد ما بين ايران و عثمانى بوده . از دولت ايران نشان هم دارد . بعد از اين مترجم همهجا او بود . روز دوشنبه هفدهم رمضان : در بادكوبه توقف شد . به تماشاى آتشكدهء گبران 14 رفتم - از عهد عجم تاكنون معبد گبران بوده است - جناب گورناطور خودش يك ساعت به ظهر مانده آمد . نايب خودش را كه هروقت به جايى مىرود نايب الحكومه است به همراه آورد ، معرفى كرد . جوان خوب معقولى به نظر آمد . تركى و فارسى هيچ نمىدانست . به قدر ده دقيقه نشست ، گفت : « مىروم . دو ساعت بعد از اين مىآيم . » چهار ساعت به غروب مانده كه تقريبا يك ساعت و نيم بعد از ظهر بود آمدند . به اتفاق سوار درشكه شديم و تا قريهء بالاخانه كه معدن نفت است ، يك ساعت و نيم با كالسكه ، تند رفتيم . تمام زمين نفت است . روزى هشت هزار پوت به شهر مىآورند . متصل عرادههاى بارى است كه چرخ بسيار بزرگ دارد و به يك اسب مىبندند و از قريهء بالاخانه به شهر نفت مىآورند . در نزديكى شهر كارخانههاى ديگر ساختهاند كه آنجا جوهر نفت را براى سوزاندن مىكشند و از آنجا خروارخروار به كشتى حمل كرده به ولايات ايران و روس مىبرند . در آنجا قدرى مكث كرده پس از آن به آتشكده رفتيم . از قريهء بالاخانه تا آتشكده يك ساعت راه به كالسكهء اسب است . آنجا عالم ديگرى است . تمام كارخانهها ، جوهركشى نفت را با آتش طبيعى زمين قرار دادهاند و خرجهاى گزاف كردهاند . اختيار اين كارخانه با ميرزا يوف است كه از تجار معروف روس است . شب آنجا شام خورديم و از آنجا به آتشكده رفتيم . آنجا هم كمپانى ، كارخانههاى زياد دارد كه در نهايت خوبى و استحكام ساختهاند و در اين روزنامهء مختصر نمىتوان نوشت . زمين را كه به قدر يك چارك گود بكنى و با كبريت ، آتش بزنى فورا هواى مجاور زمين آتش مىگيرد و شعله مىكشد . ولى وقتى كه از زمين درمىآيد چندان حرارت ندارد . من دست گرفتم چندان متألم نشد . چوگان دست را گرفتم به قدر سه چهار دقيقه ، هيچ نسوخت . وقتى كه شعله بالا