فرهاد ميرزا

17

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى )

خورشيد فلك چو بنگرى نيك * فرقى نكند ز دور و نزديك چون زنگ خودى ز خود زدايد * حاضر شود و چنين سرايد كِاى صدرنشين بزم لولاك * اى زيب‌فزاى بُقعهء خاك اى چشم و چراغ اهل بينش * مقصود نخست از آفرينش اى شاهد بزم لى مَعَ الله * اى صاحب عزم عرش خرگاه در بزم ازل خرد طفيلت * چرخ از متمسكان ذيلت اى شرع تو احسن الشرايع * بىشرع تو كار عقل ضايع قصرى ز تو كاخ چرخ مينا * عكسى ز تو نور طور سينا از روى تو و الضحى نشانى * و الليل ، ز طره‌ات بيانى يسن لقبى ز كردگارت * طه شرفى ز روزگارت نى رفته كُتاب و نى ورق‌خوان * در محضرت انبيا سيق‌خوان جَبريل تو را به پيش شه خواند * تو رفتى و او به نيمه ره ماند اى واسطه خلق را به يزدان * اى رابطهء وجوب و امكان عيوق ، اساسى از رواقت * برجيس ، قطاسى از يراقت از نام خدا ز فيض مطلق * شد نام مبارك تو مشتق احمد به ادب چو پاس حد داشت * يك ميم فزون‌تر از احَد داشت و آن ميم دهد به ترجمانى * از حلقهء بندگى ستانى شد جمع به چشم اهل عرفان * سر احَد و نشان امكان از ناف زمين كه كعبه‌اش نام * كردى تو ظهور با صد اكرام ز آن خُلق خوش تو مشك بيزد * كز ناف هميشه مشك خيزد بر ما نظرى ز مرحمت ران * ما را برِ خود ز مرحمت خوان ما را تشريف مرحمت بخش * هم جايزه‌بخش و هم صلت بخش شاهنشه ما كه عدل‌خوى است * بر شرع تواش هميشه روى است اسلام تو را نگاهدار است * دلجويى امتش شعار است نام و لقبش ز مَجد و تمكين * شد حامى شرع و ناصر دين ملكش جاويد تا ابد دار * محفوظ او را ز چشم بد دار هم مملكتش بدار معمور * از ملكش دست فتنه كن دور پيوسته ز دشمنان منحوس * اقطاع ورا بدار محروس وين مير كز اوست بر سر فارس * فرمانفرماى كشور فارس پيوسته به فكر ملت تست * غمخواره به حال امت تست