عليرضا عضد الملك
85
سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى )
شيرينى ، آماده و مهيا نموده بود . ناهار صرف نموده استراحت كرديم . عصر آن روز مراسله [ اى ] به مقرب الخاقان ميرزا بزرگ خان كارپرداز نوشته ، از ورود نذر همايونى به سر پل ذهاب او را اطلاع دادم و تكليف خواستم ، و كاغذى به ميرزا بيگ نايب كارپرداز كه متوقف خانقين است نوشتم كه هركس مىرود نوشتهء مرا بفرست و به توسط تلگراف هم مراتب را به كارپرداز اعلام كن كه هديهء همايونى وارد ذهاب شده است ، تكليف چيست . بايد توقف كرد يا بايست حمل نمود ؟ اين نوشتهجات 88 را به صحابتسوارى از آدمهاى ملك نياز خان انفاذ خانقين داشتم و پيوسته زوّار كه مىآمدند از آب مىپرسيدم . مىگفتند كم شده است و كارپرداز با پاشا مشغول بستن سدّاند . 89 . خود را اطمينان مىدادم و اميدوار به زيارت عاشورا بودم و ديدهء انتظار به راه داشتم . صبح جمعه سيزدهم [ ذى الحجه ] مجددا آدمى از نواب عماد الدوله آمد و پاكتى آورد . كارپرداز خدمت نواب و الا نوشته بود آب ، طرق و مسالك بغداد را گرفته كه جز به قفه امكان عبور نيست . هرگاه هديهء همايونى را بخواهيم با قفه عبور بدهم و وارد نمايم تشريفاتى كه تدارك نمودهام صورت وقوع نمىپذيرد و زحمات من در اين خصوص به هدر مىرود . خشتهاى مبارك را در هرجا كه اين نوشته مىرسد نگاه داريد تا ثانيا خبر از من برسد . و به همين مضمون شرحى به خود فدوى نگاشته بود . نواب و الا هم مرقوم فرموده بودند كه در سر پل ذهاب به واسطهء بد آب و هوايى خوش نمىگذرد . در آن حدود ييلاقات هست و ملك نياز خان در خدمت شما است ، همراهى و راهنمايى مىكند و براى هرچه معطّلى حاصل آيد ملك نياز خان انجام آن را حاضر است و مبلغ دوهزار تومان ملك نياز خان از جانب من براى مخارج اين سفر خدمت شما مىدهد . در جواب تنخواه گفتم از تصدق وجود مبارك قبلهء عالم و عالميان روحى له الفداء هرچه تنخواه لازم باشد در صندوق همراه دارم و از التفات نواب و الا هم امتنان به هم رسانيدم ، تنخواه لازم نيست . خلاصه از وصول اين نوشتهجات دانستم كه از درك زيارت عاشورا محروم شدهام . تمام ايام شغلم اين بود كه در چادر نشسته بودم و به جاده نگاه مىكردم . هركس از راه عبور مىنمود تأسف مىخوردم و اگر نسيمى به سوى عتبات عرش درجات وزيدن مىكرد حالت حرمان خود را به او عرضه مىنمودم و مىگفتم يا ليت اگر به جاى تو من بودى رسول . قوّه باصره را تنصيف 90 نموده ، نيمى به راه مقر سلطنت عظمى اعلاه اللّه دوخته داشتم و نيمى به سمت مرقد ولايت كبرى . از دو طرف سپاه تحسّر 91 و تأسف هجوم مىآورد و لشكر اندوه از جهات ستّه 92 مستولى مىگشت و حصار دل تسخير مىنمود . گهى كشيدم از سينه شعلهء آتش * گهى فشاندم از ديده دجلهها 93 به كنار