عليرضا عضد الملك
86
سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى )
صبح چهاردهم [ ذى الحجه ] دو ساعتى از طلوع آفتاب برآمد . مكارىها جمعيت نموده آمدند كه شما را از توقف بر ما حقى نيست و ما تحمل 94 زيست نداريم ؛ مالهاى خود را مىگذاريم فرار مىكنيم . هرقدر درشتى و تندروى كردند فدوى ملايمت نمودم و گفتم ايام معطّلى اينجا را تا هرزمان كه توقف شود حساب كنيد ، ضررى كه بر شما وارد آيد مىدهم . به هرطور بود ساكتشان نمودم ، بر سر كار خود رفتند . آقا بزرگ نامى شيرازى را در ميان خود سر جلودار قرار داده بودند . آن شب گرد هم جمع شده هريك رايى زده و حرفى گفته بودند . آراءشان متفق بدان شده بود كه اگر هر مالى را روزى دوهزار مىدهند و مخارج خودمان را هم متحمل مىشوند مىمانيم ؛ و الّا دواب در صحرا است ، شبانه برمىداريم فرار مىنماييم . در تهران هم يك فقره هرزگى كرده بودند و مقصودشان حاصل شده بود ؛ جرى 95 بودند . صبح اين فدوى خواب بودم ، با على بيگ اظهار مطلب نموده بودند و آن شيرازى بر همه پيشى جسته بود . مشار اليه چوبى بر سر شيرازى زده بود ، سرش شكسته بود . صداى هياهو فدوى را بيدار كرد . برخاستم 96 ، مكارىها را خواستم . تغيّرى نموده شيرازى را به قراول انداختم و سايرين را لسانا ضرب زده روز بعد به شيرازى يك طاقه شال كرمانى خلعت دادم و قرارى هم براى مخارج خودشان و عليق دوابشان گذاشتم كه قبض نوشتند ، در حاشيه ، حوالهء ملك نياز خان نمودم . از تاريخ دهم ذى الحجه ده روز را نقد داده و تا روز توقف به همان قرار رساندم و به مهربانى ساكتشان كردم . امّا آن منزل از حيث 97 آب و هوا كمال بدى دارد ، روزها بسيار گرم و شبها بىنهايت سرد . آب رودخانه ناگوار و غليظ ، به علاوه از هر نوع جانور موذى 98 فراوان بود . در ميان علفزار و زراعت مارهاى بسيار داشت و از آن كوه كه در دامنش چادر زده بوديم هر سنگ برمىداشتند مساوى سطح زمين عقربها خفته بود . اهالى آنجا مذكور نمودند [ كه ] در ماه جوزا تمام اين عقارب از كوه به رباط تشريف مىبرند ، چنانكه محال است كسى بتواند يك ساعت در رباط زيست نمايد . قبل از غروب آفتاب تمام در و ديوار رباط از هجوم عقارب به هيجان مىآيد . ايلاتى كه در زمستان آنجا هستند قبل از جوزا همه مىروند . تحيّر و تعجب در اين است [ كه ] در جميع آن كوه آنچه تفتيش نمودند خصوصا به طرف شمالى كوه يك سنگ نبود كه در زيرش عقرب نباشد . موجب وحشت فدوى و تمام همراهان شد . از اول شب تا طلوع صبح احدى جرأت خواب [ و ] استراحت نمىنمود . از جهت آذوقه 99 هم عسرت پيدا شد . نان خروارى ده تومان ، جو شش تومان . باز به اين قيمت دير به دست مىآمد . جمعيتى كه همراه فدوى بود قريب سيصد نفر آدم و هفتصد سر دواب بود . دويست سيصد نفر هم زوّار سوار و پياده ، اناث و ذكور ، از راهها همراه گرديده [ ولى ] زياده از دو سه روز نتوانستند تحمل كنند ، ناچار زوّار رفتند . ولى حاجى ميرزا رحيم ، فراش خلوت سركار اقدس شهريارى ، را خود فدوى اظهار نمودم كه اگر ميل به رفتن داريد برويد ، از زيارات مخصوصه بازنمانيد . گفت البليّه اذا عمّت طابت 100 ، آنچه بر شما وارد مىآيد بر من هم