عليرضا عضد الملك

72

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى )

خلاصه ، همان روز مراسله [ اى ] به كارپرداز نوشته از ورود هديهء همايونى به كرمانشاهان ، مشار اليه را اطلاع دادم و به صحابت قاصد روانه داشتم كه جواب آن در پل ذهاب رسيد و روز ديگر ، چهارشنبه چهارم [ ذى الحجه ] ، دو ساعت به غروب مانده خدمت نواب و الا رفته ، تا بعد از مغرب مستسعد به اين فوز بودم . بعد مراجعت به باغ كرده و صبح پنجشنبه پنجم [ ذى الحجة ] به بازديد جنابان آقا عبد اللّه و آقا ابراهيم زحمت داده پس از آن به منزل نواب صارم الدوله ، نواب نايب الاياله ، رفتم . روزى خوش بود و تمام روز نيكو گذشت . نواب صارم الدوله اسباب عكس خواسته ، شبيه اين فدوى را بگرفت . وقت مغرب معاودت به منزل نمودم و جمعه ششم را مشغول به حمام گرديده . نواب و الا عماد الدوله دو ساعت به غروب مانده غفلتا به باغ تشريف آوردند و تا بعد از مغرب تشريف داشتند . بعد خداحافظ فرمودند و صبح شنبه هفتم از كرمانشاهان برآمديم كه معروض خواهد شد . امّا مهمان‌دارى نواب و الا اين بود كه روزى چهار مجموعه ناهار و چهار مجموعه شام در كمال آراستگى و امتياز مىآوردند و عليق الدواب را هم مىدادند . اما از آنچه ذكرش خالى از بهره نيست روز سه‌شنبه مقارن غروب باغ و اطاق مالامال غنج 39 و دلال 40 شد و از عشوات و غمزات در و ديوار به هيجان آمد . ناگاه شخصى پردهء اطاق برداشت . قبايش صوف گجراتى * كلاهش لام الف لايى كليچه 41 خليل خانى ، بطانه 42 سنجاب ، عباى كاشى ، كمرزر ، خش‌خش خرام ، خوش‌خوش كلام ، مانند فشفشهء زمينى در جايى درنگ نكرد تا صدر اطاق بگرفت و به در محفل شد . وقتى [ كه ] بر او از ان شرطيه سخن رفت * قدرى ان و ان كرد چه شرطى چه جزايى اين فدوى و حضار همه ساكت و صامت ، همه گوشيم تا چه فرمايى . بعد از غمز و رمز بسيار گفت ما نوّابيم . گمانم اين شد كه از صفويه است . در اين بين آغا يوسف خواجه 43 نواب عماد الدوله وارد گرديد . مرا نديد ، به رسم خودشان بالادست نواب نشست . اين فدوى رنجه شدم كه چرا سياه حبشى بر سيّد قرشى تفوق مىجويد . آغا بعد از نشستن ، اين بنده را شناخت . به نواب گفت پايين‌تر بنشين . اندك‌اندك دورش كرد و خود عقب نشست . از اين فقره بيش‌تر آزرده شدم كه چرا واجب الاحترامى را بىادبى كرد . آغا رفت و نواب بالا نشست و از رفتار آغا اظهار تأسف از پستى روزگار كرد . يكى از حضار پرسيد شما از نواب