عليرضا عضد الملك

71

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى )

اختيار المرء عنوان عقله را از دست ندهد . هارون الرشيد را نوشته‌اند قضاوت بغداد به شخصى تكليف نمود ؛ او گفت لياقت اين منصب ندارم و تدبير اين شغل ندانم ، زيراكه اين منصب استوار نشود الّا به فقه و مرا از اين علم بهره نيست . هارون گفت سه صفت در تو مشاهده نموده‌ام كه قضاوت بدان سه مسلّم است . اوّل شرف [ و ] بزرگى خاندان ، كه بزرگ‌زاده مردم را از رذالت و دنائت و دون‌طبعى بازدارد . دوّم حوصله و حلم و حزم ، كه اين صفات عجله را مانع است ، كه هركس در كارها تعجيل ننمايد از خطا مصون باشد . سوم مشاورت با عقلا ، كه هركس در مهمات مشاورت كند روزگار او به نهج صواب رود . اگر با اين صفات فقه ندانى ، باكى نيست كه براى فتاوى يكى از فقها را توانى عاكف حضور داشت . اكنون از تأثير آفتاب رأى عدالت پيراى خديو گيتىستان ، داور ممالك ايران و ايمان روحنا فداه نواب معزى اليه در ايالت كرمانشاهان و مضافات صاحب اين صفات است و جامع اين اخلاق ، نوّاب و عمّال ايشان هم كه اوّل ، اميرزادگان و دوم ، تربيت يافتگان‌اند ، ثمرى از آن شجرند و نهرى از آن بحر . حكما گفته‌اند بالرّاعى يصلح الرّعيه و بالعدل يملك البريه 35 . ولايت كرمانشاهان چهارده سال قبل از اين دولت ابدمدت از تطاول ديوانگان و تغافل ديوانيان ، هولناك‌تر از بنگاه ديوان بود ، و رعاياى آن حدود خرد و بزرگ با جماعت ترك حالت بره و گرگ داشتند . الحمد للّه تعالى از طلوع آفتاب اين دولت كه ايّامش اعوام 36 باد و شهورش دهور ، روزبه‌روز عمارات سلامت به عماد عدالت محكم شد و روضات امن و راحت به گل‌هاى خصب 37 و نعمت خرم‌تر از ارم گشت . و كل النائبات از اتناهت * نموصول بها فرج قريب 38 امير اسماعيل گيلكى را كه پادشاه طبس بود نوشته‌اند روزى از شهر برمىشد ، شخصى را ديد كه بزغاله به شهر مىبرد . پرسيد اين بزغاله را از كجا خريده [ اى ] ؟ گفت اى امير ! خانه [ اى ] داشتم به اين بزغاله فروختم . گفت خانه [ اى ] به بزغاله دادى . گفت اى امير به دولت تو سالى ديگر به مرغى بازخرم . از فرارى كه مذكور شد اهالى كرمانشاهان از شهرى و ايلات در آن سنوات همين حالت‌ها داشتند ، و در اين عهد همايون از جميع رعاياى آن مملكت - كه خداى تعالى جلّ شأنه را امانتى هستند سپرده به شاهنشاه اسلام‌پناه و خلد اللّه ملكه - دست خيانت كوتاه است . عدل شه پاسبان مُلكت او است * بذل او قهرمان دولت او است عدل چون بر جهان امير شود * آهو از شير سير شير شود عدل كن زان‌كه در ولايت دل * در پيغمبرَى زند عادل