عليرضا عضد الملك

62

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى )

دو پستان چون دو خيك آب رفته * ز رخ آب و ز زانو تاب رفته به هريك وجهى انعام داده و برفتيم تا به سر گردنهء بيدسرخ رسيديم و آنجا مكانى مخوف است كه اغلب اوقات زاير و عابر را برهنه مىنمايند . دزد خارجى و داخلى هر دو دارد . گويند دزد قوى آن‌جا از طايفهء فيلى است كه از لرستان مىآيد ، ليكن نواب و الا عماد الدوله مراقبت كلى در امنيت آن‌جا دارند ؛ از ايلات داخله التزام گرفته است كه اگر مالى ببرند آنها از عهده برآيند و از آن ايلات تفنگچى و مستحفظ برقرار نموده كه به نوبت در سر گردنه باشند و از اغتشاشى كه سابق بوده ، در اين دولت ابد مدت صديك باقى نيست . دو سه نفر تفنگچى را كه در آنجا بودند خواستم و از حالات آن حدود استفسار نمودم ، بعد از آن از دين و مذهبشان جويا شدم ، از صد و بيست و چهار هزار پيغمبر و جميع اولياء و چهارده معصوم پاك صلوات اللّه عليهم جز اسم على عليه السلام ندانستند . از نماز و روزه پرسيدم ، گفتند اى سركار اگر اينها بهانه است كه به ما انعام بدهيد مختاريد و الّا كرد كجا و اين حرف‌هاى مدرسه كجا ؟ خلاصه قدرى صحبت داشتم و نفرى پنجهزار انعام دادم و گذشتم . از پاى گردنه تا صحنه دو فرسنگ است . صحرايى است در ميان سه كوه ؛ عرضا نيم فرسنگ ، طولا چهار فرسنگ . از گل و رياحين تمام كوه و صحرا يك قطعه زمرد است كه بر روى او لعل و بيجاده 6 افشانده‌اند و يا خلعت نوروزى شاهنشاه است كه به روى [ آن ] دانه‌هاى مرواريد و ياقوت نشانده‌اند . قطرات باران بر لاله نعمان مانند لؤلوى غلتان است كه با لعل بدخشانى و ياقوت رمانى آميزد و يا اشك عاشقان است كه بر چهرهء معشوقان ريزد . در وسط راه به چشمه و تلّى رسيديم كه اين از اشك زليخا صاف‌تر بود و آن از خط يوسف دل‌انگيزتر . نسيمى چون شميم خلد معطّر وزيد و بارانى مانند گلاب مقطر مىريخت . چرا گدا نزند لاف سلطنت امروز * كه خيمه سايه ابر است و بزمگه لب كشت در دامن تل و كنار چشمه پياده شده ، از لب جوى پونه و ات‌بلاغى 7 چيديم و با ناهار ضم كرديم . هر لقمه كه خورديم به دعاى شاهنشاهى مهنا نموديم و هر نفس كشيديم به ثناى ظل اللهى معطر كرديم . هرچند باران شدت كرد ، طبع انزجار نيافت و تن بياسود و تا تعقيبات ناهار به عمل نيامد برنخاستيم . 8 از آن‌جا تا نيم فرسنگ به صحنه مانده باران شديد بيامد و پس از آن ابر برفت و آفتابى به همعنانى نذر همايونى بر ساحت صحنه پرتو مكرمت افكند . رعايا استقبال نموده قربانى آوردند و صندوق‌هاى خشت مبارك را به مكانى مناسب فرود آورده و خود به خانه [ اى ] از ديدهء بخيل تنگ‌تر منزل كرديم . امّا صحنه از قريه