ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )
1633
سفرنامه شاردن ( فارسى )
خواهى شد . خواجه اين شرط را پذيرفت . مادر شاهزاده بدين پيمان اندكى آرام شد خنجر را دگر بار به كمر پسرش آويخت ، و آغاناظر از نو به آنان اطمينان داد و سوگند ياد كرد كه فرستادگان خبر خوش آوردهاند ، و نيّت بد ندارند . اين سخنان چندان كه مىتوانست دل رميده و دردمند و خاطر مشكوك شاهزاده خانم را آرامش بخشد اثر كرد و رضا داد شاهزاده را به هر جا خواهند ببرند . مادر شاهزاده تا جايى كه بنا به رسم اجازهء رفتن داشت همراه آنان رفت ، اما وقتى به جايى رسيد كه از خارج و از در باز ديده مىشد متوقف شد . وى چنان دردمند شده بود كه رفتن نمىتوانست ، از اين رو در حالى كه بر چند تن از نديمههايش تكيه كرده بود به رنج زياد به جايگاهش بازگشت ، اما شاهزاده در حالى كه از بسيارى ترس به خود مىلرزيد همراه آغا ناظر تا بيرون نخستين در عمارت مخصوص خواجگان سياه رفت ، و همين كه چند گام جلو نهاد تفنگچى باشى كه در آن مكان به انتظار ايستاده بود و نمايندهء صدر اعظم نيز اندكى عقبتر از او بر پاى ايستاده بود هر دو به نشان حرمتگزارى بر پاى وى افتادند ؛ و بنا به رسم سه بار مقدمش را بوسيدند . آنگاه تفنگچى باشى در حالى كه چهرهاش از گريه تر بود و چنين مىنمود كه از بسيارى ناله و شيون زنان حرم يا غم مرگ شاه كه وى حامل آن خبر شوم بود گريهء بسيار كرده موضوع مأموريت خود را با صداى رسا بدينسان عرضه داشت : « سر فخر آفرين شما سلامت باد ، شهريار جهان شاه عباس ، پدر شما كه پروردگار بزرگ همواره بر افتخارات و نام نيكش بيفزايد روان پاكش به آسمان پرواز كرده و غريق رحمت پروردگار شده است ، و آن مهتر عاليقدر به جانشينى پادشاه فقيد ولى نعمت حقيقى ، برگزيده شدهاند . » تفنگچى باشى چون سزاوار نمىدانست شاهزاده را زياد در حال اضطراب و نگرانى نگهدارد بيش از اين نگفت . حزن و رنجى كه تا اين زمان قلب شاهزاده را به سختى مىفشرد از دلش بيرون شد و جاى آن را شادى آميخته به غم فرا گرفت . حقيقت اين بود كه لحظاتى كوتاه و زودگذر دو حال متضاد و سخت شگفتانگيز بر او عارض شده بود گفتى از ظلمتكدهء وحشتناكى وى را به مكانى روشنتر از فروغى خيره كننده هدايت كردهاند . وى با تعجب بسيار به گروهى از خواجگان كه همه در برابرش زانو بر زمين زده بودند و وى را شهريار و صاحب اختيار خويش مىناميدند