ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )
1634
سفرنامه شاردن ( فارسى )
مىنگريست ؛ اما از كثرت بهت و حيرت به تشخيص آن صحنه توانا نبود . پس از سپرى شدن مدتى كوتاه به حال طبيعى بازگشت ، و خواجهء خاص خود را كه تا ساعتى پيش را و حكمروا بود مشاهده كرد كه چون ديگر خواجگان به تعظيم و تكريم درآمده است و چنان مىنمود كه پس از خوابى سنگين بيدار شده است . سپس به واقعنگرى آنچه روى نموده بود پرداخت و آسان دريافت كه نه تنها موضوع مرگ او در ميان نبوده بلكه وى را به پادشاهى برداشتهاند . اما چون اين خبر توأم با غم و شادى بود دگر بار قرين بهت و سرگشتگى گشت . مدتى اندوه و مسرّت در دلش غوغا برانگيختند ، اما به زودى طبع مهرآگين و سرشت پاكيزهء وى متوجه مرگ پدرش گرديد و به چيزى كه ناگهان از دست داده بود انديشيد و نه به آنچه يافته بود ؛ و چنان غم فقدان پدر بر او چيره گشت كه به يك حركت جامه بر تن دريد و به شدت گريست ، و حال آنكه به عمر خويش هرگز به سببى اشك نباريده بود ، و گرچه مشاهدهء سرشك افشانى و شيون و ناله مادرش ، و زنان حرم حال وى را براى گريستن آماده كرده بود اما در حقيقت مرگ پدر وى را به گريستن انگيخته بود . به سخن ديگر گريه و زارى شاه نو جنبهء تظاهر نداشت و صفاى دل پاك و مهربانش را مىنمود . هنوز جوان بود و طبعش به نيرنگ و ريا و تزوير آشنا نشده بود . او به ناز و نعمت ميان زنان حرمسرا پرورش يافته بود ، همواره جامههاى زيبا و گرانبها بر اندامش پوشانده بودند و بازيچهها و سرگرميهاى ساده در دسترسش نهاده بودند ، به حكومت كردن بر خواجگان خرسند بود . غمها و تلخ كاميهايى كه تا ساعتى پيش دلش را مىفشرد هرگز به وى اجازهء تظاهرات مردانه نمىداد . از روى ديگر با اينكه پدرش به سختى و سنگدلى با وى رفتار كرده بود ، ديوار زندانش را بلندتر و بر او تنگتر كرده بود ، و مرگ او مايه نجات و زندگى و آزادى و نيل به مقام شامخ سلطنت شده بود از روشندلى و پاكيزهخويى و صفاى طبعى كه داشت نتوانست از شنيدن آن خبر بد كه دست كم براى او آرامش و شكوهمندى به همراه داشت از گريستن خوددارى كند . تفنگچى باشى چون به عيان ديد كه شاه نو چندان در درياى اندوه و حسرت فرو رفته كه نمىتواند جز با نگاه غم آلود و سيل سرشك سخن بگويد بىآنكه اجازهء برخاستن به دو بدهند از روى زمين برخاست ، نزديكش شد ، و به اميد اينكه وى را از دست غم برهاند سخنان تسليت آميز به وى گفت . خواجه ناظر نيز از اين گونه سخنان بر او خواند ، تا اندك اندك دل رميده و پريشان شاه آرامش يافت ، و فروغ خيره كنندهء