ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

1631

سفرنامه شاردن ( فارسى )

ميرزا در دربار بود . وى به خود تلقين مىكرد اين زن سيه‌دل بدانديش و عشوه پرداز سرانجام به دلبرى و طنّازى و لوندى شاه را به كشتن فرزند من برانگيخت تا پس از او پسرش به سلطنت برسد . بر اثر هجوم اين خيالات وحشت‌انگيز چنان شيون و غوغا برآورد كه فرياد و فغانش به آسمان رسيد . همهء زنان حرمسرا از ضجّه و ناله‌هاى بلند و جان خراش مهتر بانوان شاه در شگفت شدند و نزد او شتافتند تا با وى همدردى كنند و دلداريش دهند ، و اين كارشان را موجبات چندى بود . برخى بر جوانى و زيبايى شاهزاده اشك حسرت مىباريدند ، و كشتن يا كور كردن وى را گناهى عظيم مىشمردند . بعضى نيز امين و محرم رازش بودند ، و به او دلبستگى ناگسستنى داشتند . به هر روى گريه و زارى و بىتابى زنان حرمسرا چنان شديد بود كه با اين‌كه خواجگان سيه پوست دلى چون سنگ سخت و سرد دارند ، خواجه‌اى كه آن پيام را برده بود تحت تأثير اشكبارى و شيون زنان به گريه درآمد . از روى ديگر چون تفنگچى باشى و آغا ناظر و مربّى و نگهبان شاهزاده صداى ناله و فغان زنان را شنيدند دانستند كه بانوان حرم بيم خطر كرده‌اند ، از اين رو به وسيله خواجه سياهى ديگر به شاهزاده خانم مادر شاهزاده صفى ميرزا پيغام فرستادند كه او و همراهانش پيام‌آور مژدهء بزرگى مىباشند و از آن آرزو و انتظار زيارت شاهزاده را دارند كه چنان خبر خوشى را به عرض وى برسانند ، و براى اين‌كه مورد باور افتد به حضرت على كه به اعتقاد شيعيان جانشين راستين پيغمبر آنان مىباشد سوگند ياد كردند كه جز اين قصدى ندارند . اما اين قسمها و سوگندهاى مؤكّد ديگر نه تنها در دل آن مادر ترسنده و رميده خاطر اثر نكرد ، بلكه چنان بر بدبينى و عدم اعتمادش افزود كه شيون و ناله‌اش بيشتر و بلندتر شد ، بىاختيار پسر دلبندش را در آغوش فشرد و از بسيارى اندوه و آشفتگى خاطر به شوهرش ناسزا گفت ، نفرين و لعن كرد ، و او را بىرحم ، خونخوار ، بىدين ، شوم ، و مايهء نگون‌بختى و اشكبارى دائمى خود خواند ؛ و محقّ بود از آن‌كه خويش را گرفتار اين توهّمات وحشت‌انگيز و جانگزاى مىديد . آن گاه از فرط اندوه و پريشان دلى خطاب به تفنگچىباشى فرياد برآورد : اى پيك مرگ ، اى سگ پليد ، اى شوم بدقدم ؛ و گاه نيز به خواجگانى كه نزديكش بودند ناسزا و سخنان تلخ و آزار دهنده مىگفت . اما شاهزاده شگفت زده از آن ماجرا ساكت و خاموش بود . ترس از چنان خطر بزرگ بدان‌سان در دلش وحشت