ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

1501

سفرنامه شاردن ( فارسى )

قهوه‌خانه‌اى كه بچه خوشگل بهتر و بيشتر داشت داراى مشترى فراوان‌تر بود . مقارن آن احوال يك پسر بچهء گرجى دوازده ساله كه زيبايى خيره كننده‌اى داشت براى شاه به ارمغان آوردند . قوللرآغاسى رئيس غلامان كه از جمله مقربان شاه و حامى بزرگ زين بدنام و زشتگار بود در حضور شاه دربارهء مهارت اين قهوه‌چى در كار پرورش پسران نورس و آموختن رقص و طنز و ديگر فنون بزم آرايى به آنان ، چندان سخن گفت كه شاه مايل شد پسر نورس و زيباى گرجى را براى آموختن اين هنرها به وى بسپارد . اما آن ديوسيرت دور از مردمى به جاى هنرآموزى چندان زود و زياد با وى درآميخت كه چون كم سال بود سخت مجروح شد چنان‌كه به هر كس مىرسيد از رنج زخمى كه بر او رسيده بود شكايت مىكرد و مىگفت من از آن شاهم . سرانجام شاه از حال و روزگار پسرك آگاه گشت ، و در حالى كه زين قهوه‌چى بر اين گمان بود كه چون شاه غلام بچگان زيباى بسيار دارد آن پسرك را از ياد برده است ، به دربار احضار ، و چون جرمش آشكار شد شاه دستور فرمود سركلانتر ، اين مرد شرير ديو صفت را پاى ديوار كاخ قوللرآقاسى كه كنار رودخانه بود بكشاند ، و برابر پنجرهء كاخ وى شكم او را پاره كند . سركلانتر به من حكايت كرد كه وقتى مأمورانش قهوه‌چى را براى اجراى حكم دربارهء وى پاى خانهء رئيس غلامان آوردند و دستها و پاهايش را به درخت بستند تا شكمش را پاره كنند ، چون از فرمان شاه آگاه نبود به گمان اين‌كه پس از خوردن شلاق رها خواهد شد خطاب به مأموران گفت : شما نمىدانيد چه بايد بكنيد ؛ بايد مرا به پشت بخوابانيد و پاهايم را به درخت ببنديد ، نه اين‌كه دست و پايم را با طناب به درخت ببنديد ، و همچنان‌كه سخن مىگفت ناگهان چشمش به شمشير يكى از مأموران افتاد كه از نيام بيرون كشيده بود . به ديدن شمشير عريان از بيم بىهوش شد . همان دم شكمش را دريدند و جسدش را يك شبانروز بر جاى نهادند تا مايهء عبرت حاميش و ديگران باشد . مقارن اين احوال مصلحان و خيرانديشان فرصت را غنيمت شمرده و به شاه عرضه داشتند كه جلوه‌گرى پسران نوباوهء زيباروى در قهوه‌خانه‌ها به منظور تحريك جوانان به شهوترانى بر خلاف دين و مصالح اجتماعى است ، و عواقب بسيار بدى به دنبال دارد . از اين رو شاه عباس حضور بچه‌هاى خوشگل را در قهوه‌خانه‌ها و ديگر مجامع عمومى به جدّ منع ، و مرتكبين را به مرگ محكوم كرد .