ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )
1497
سفرنامه شاردن ( فارسى )
بردن حيلتى شاه را از مرگ رهاند . توضيح اينكه شاه در آن روز در صحرا ميان چادرى بود و پسرش در قسمت ديگر همان خيمه كه پردهاى در ميان حايل بود حضور داشت . حكيم باشى بامدادان پگاه در حالى كه شمشيرى به دست داشت برافروخته و خشماگين خود را در خيمهء شاه افگند ، از كنارش گذشت و به عيارى خود را بر روى پسر شاه افگند ، با وى درآويخت و در آن ميان رودهاى را كه پر از خون بود و در نهان با خود آورده بود با شمشيرش دريد . خونها سر و بدن شاهزاده را رنگين كرد ، و شاه به شنيدن صداى ضجهء فرزندش نزد او شد و به ديدن آن منظرهء وحشتانگيز چنان نعرهاى كشيد كه استخوان به قوّت آن ، از گلويش بيرون پريد و از مرگ رست . آنگاه ملكشاه به پاداش اين تدبير با تأثير ، حكيم باشى را از مال بىنياز كرد . در اين كوچه جز بناهايى كه شرح آنها گذشت عمارت خواجه امين الدين صدر اعظم شاه تهماسب ، خانهء جارچى باشى ، ساختمان ملا آذر كه او نيز قريب سيصد سال پيش مناديگر ملك على سلطان بود وجود دارد . اين كوچه به مسجد على بكرك ختم مىشود . مزار اسد بن يوحنّا يكى از مجاهدان شيعه در آنجاست . وى شبانگاه چندان كه مىتوانست پيروان يزيد ، دشمنان شيعيان را مىكشت و جسدشان را در چاهى مىريخت . سرانجام خود نيز به دست دشمنانش كشته شد . شيعيان جسدش را در اين مسجد زير سايهء درخت انجيرى به خاك سپردند . نوشتهاند پسر على بكرك چنان به سختى بيمار شد كه مرگش نزديك رسيد . شبى كسى را به خواب ديد كه او گفت ميوهء اين درخت انجير را به بيمار بدهد تا شفا يابد . على بكرك چنين كرد . پسرش شفا يافت . وى به شادى و شكرانه بهبود يافتن پسرش ، و حرمتگزارى صاحب قبر ، اين مسجد بزرگ را ساخت و مستغلاتى بر آن وقف كرد تا از درآمد آن بينوايان اطعام شوند . اين رسم همچنان بجاست و هفتهاى سه بار به فقيرانى كه بدانجا مىآيند غذا داده مىشود . پس از اين مسجد ، راه به كوچهء بابا قاسم مىرسد . اين كوچه از آن اين نام يافته كه مزار يكى از اوليا در آنست . وى يكى از عابدان و مجاهدان بزرگ و معتقدان راستين اسلام بوده و مردم بر اين باورند اگر در آن محل كسى در حضور قاضى به دروغ گواهى دهد و سوگند به دروغ ياد كند ، در دم شكمش پاره مىشود ، و رودههايش بيرون مىريزد .