ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )
1489
سفرنامه شاردن ( فارسى )
محل مشخص و شناخته ماند تودهاى پاره سنگ بر آن نهادند . مسلمانان نيز به پيروى و تقليد ارامنه اين مكان را مقدس و محترم شمردند ، و به تدريج در آنجا مزارهايى درست كردند . از روى ديگر ملاهاى مسلمان به من اطمينان دادند كه طبق مندرجات برخى كتابهاى مذهبى و بعضى روايات معتبر يكى از پسران امام موسى كه از جمله دوازده امام شيعيان است ، در اينجا به خاك خفته است . ايرانيان دربارهء بانى اين بنا چنين حكايت مىكنند . شيخ حسين بنّا گرچه به راستى بنّاى قابلى بود اما نه تنها هيچ كس او را به كار نمىگرفت بلكه معماران ديگر به وى هيچ اعتنا نمىكردند و مانع مىشدند كسى به او كار بدهد . يك روز هم كه او را براى انجام دادن كارى بردند آن كار چنان مختصر بود كه بيش از يك شاهى مزد به او ندادند . شيخ حسين چنان دردمند و شوريدهحال شد كه از سر نوميدى با آن پول شمع كوچكى خريد ، بر مزار روشن كرد ، و در حالى كه زانو بر زمين زده بود ، چنين دعا و استغاثه كرد : من از پدر و مادر و ديگر بستگانم شنيدهام با اينكه مردم ترا از ياد بردهاند ، و مزارت غريب و متروك مانده از جمله اولياء و مقدسان مىباشى . من نيز با اينكه در حرفه معمارى ماهر و قابلم همچنان بيكار و محروم و بىنوا ماندهام ، و چون آنچه بر من و تو مىرود همسان است از ميان مقدسانى كه مزارشان زيارتگه انبوه خلقان مىباشد ترا برگزيدهام و ترجيح مىنهم . اگر به راستى تو آنى كه من در ضمير خود پرداختهام ، مرا از اين تنگدستى و حرمان برهان . اگر چنين كنى با توبه صدق و ارادت پيمان مىبندم كه زيباترين و شكوهمندترين بناها را بر مزارت بسازم . پس از اينكه دعا و نذرش به پايان رسيد به آبادى رحمان كه سه فرسنگ دور از پايتخت و محلّ اقامت وى بود بازگشت . معمار بيچاره گمان مىبرد اگر دعايش مستجاب شود او را به كار مىگمارند . امّا مدتى گذشت و خيرى نشد . غافل بود كه مرادش از طريق ديگر برآورده مىشود . مگر روزى شاه اسماعيل كه وى را سلطان خطايى نيز مىنامند با زنان حرمش به شكار رفت شبانگاه وقتى باز مىگشت توفانى چنان مهيب برخاست كه ميان او و همراهانش جدايى افتاد ؛ و ملكه با دو خواجه به آبادى رحمان درآمدند . اما هيچيك از مردمان آبادى جرأت نداشت كه آنان را به خانهء خود راه دهد . زيرا در ايران اگر مردى در فاصلهاى