ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )
1473
سفرنامه شاردن ( فارسى )
همچنان در پناه خود بگيرد . در مسافتى جلوتر عمارت اسماعيل بيگ ، و خانهء عزب - باشى رئيس غلامان غير متأهل پادشاه است . كلمهء غلام به جوانانى اطلاق مىشود كه يا به شاه تقديم كردهاند يا فرزندان غلامانى هستند كه به خرج دولت نگهدارى مىشوند ، و از آغاز طفوليت حقوق مىگيرند . مسافتى جلوتر بازار توپچى باشى ، و پيوسته به آن بازار محمد امين است ، و سى قدم آن طرفتر خانهء كاپوسنهاست كه هم نسبتا وسيع است و هم باغى بزرگ دارد . اين عمارت مشرف بر گورستانى است كه شخصيتى به نام شيخ سلطان در آن آرميده است ، و گورش از سنگ است . خانهاى كه كاپوسنها در آن اقامت دارند بر خلاف عمارت مسكونى كارمها Carme و اگوستن ها Augustin از بناهاى سلطنتى نيست ، بلكه خود زمين آن را خريدهاند و ساختهاند . كاپوسنها قريب هشتاد سال پيش در اوايل سلطنت شاه صفى اول بنا به توصيهء پادشاه فرانسه ، زمان صدارت ريشليو Richelieu به ايران آمدهاند . پرژزف كاپوسن معروف اين سفارشنامه را به نام جمعيت كاپوسنها به دست آورد ، و هم او هزينهء ساختمان يك بناى عالى را از افراد جمعيت گرفت . پادشاه ايران به كاپوسنهايى كه به ايران آمده بودند عمارتى بخشيد ، اما آنان مصلحت آن ديدند متناسب با نيازمنديهاى خويش عمارتى كه كليسا و جايگاههاى لازم داشته باشد بنا نهند . در فاصلهاى از عمارت كاپوسنها به سوى جنوب چند بازارچهء كوچك و چندين خانه متعلق به توانگران ديده مىشود ، و نزديك آنها كارگاههاى سفالگران است كه به خندق قلعه و كشتزارها منتهى مىگردد . اما راهى كه رو به شمال مىرود به مدرسهء آقا كافور مىرسد . اين خواجه كه نگهبان جواهرات و خزائن پادشاه بود مردى كريه منظر ، مهيب ديدار و بد زبان بود . صدايى بس گوشخراش داشت . گفتارش را با دشنام و ناسزا آغاز مىكرد . و با مسيحيان سرد مهر و پرخاشگر بود . نخستين بارى كه براى انجام دادن كارى با او ديدار كردم در دومين سفرم به اصفهان بود . چون نمىدانست كه زبان فارسى مىدانم بنا به عادت به ناسزا گفتن پرداخت . اما من چون به چنين برخوردها آشنا نبودم و عادت نكرده بودم به زبان فارسى فصيح و بليغ به او گفتم : آقا ، اگر با من بدزبانى كنى از شاه درخواست مىكنم كه بعد از اين هرگز مرا پيش شما نفرستد . به شنيدن سخنان من در عجب شد و گفت : آه ، شما به اين روانى به زبان