ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

1319

سفرنامه شاردن ( فارسى )

خلقت « 1 » بيابند ، دايگانى كه هرگز به بيماريهاى سخت و دراز مدت گرفتار نشده باشند . سه گروه متمايز از هم نگهبانى حرمسرا را به عهده دارند : نخست خواجه سراهاى سفيد پوست كه حفاظت قسمت بيرون حرمسرا سپرده به آنهاست . آنان اجازه ندارند چندان در حرمسرا جلو بروند كه زنان آنان را ببينند ، زيرا با اين كه جملگى خواجه ، و از نظر امور جنسى ناتوانند در معرض بد گمانى و حسد مىباشند ، و بيم آن در ميان است كه زنان حرم آنان را ببيند ، و چون رنگ آنان سپيد است اين سودا در ذهنشان پديد آيد كه مردانى در نزديكى آنان وجود دارند كه رنگشان از رنگ بدن شوهرشان سپيدتر است ، بدين خيال در دل شيفتهء ايشان شوند ، و از علاقه‌شان نسبت به شوهر كاسته گردد . من در شرح اين موضوع كه مىگويند خواجه‌ها كاملا مقطوع النسل مىباشند و از ايفاى امور جنسى عاجزند در مىگذرم ، زيرا رعايت اصول اخلاقى وادارم مىكند كه از آوردن مطالب خلاف عفت عمومى كه شنيده‌ام خوددارى ورزم . دومين گروه نگهبانان ، چنان كه پيش از اين آوردم متشكل از دسته‌اى از دختران مىباشند كه شاه معشوقه‌هاى خود را از ميان آنان انتخاب مىكند ، و شش تن از دختران پيوسته شبان و روزان به نوبت نگهبانى مىكنند . هر يك اين دختران جوان هفته‌اى يك بار با دخترى پير كه به جاى مادرشان مىباشد كشيك مىدهند . هر كدام اين دختران مسكنى جداگانه دارد ، يا حداكثر يك دختر و يك پير دختر در يك اتاق به سر مىبرد . اين دختران جز با اجازهء حق ندارند به اتاق يكديگر بروند . اينان حقوق و پارچه‌هايى را كه به ايشان تعلق مىگيرد به نقد مىگيرند . خوراكشان را از آشپزخانه مىدهند ، و چهار پنج زن و دو خواجه كه يكى كمتر از ده سال و يكى بيش از پنجاه سال دارد به خدمتگزارى آنان مأمورند . حقوق آنان نسبت به خصوصيات

--> ( 1 ) زيبايى . زن در كتاب معروف سمك عيار چنين شرح شده است : « سروى ديد روان ، رويى ديد چون ماه شب چهارده ، بالايى چون سرو ، گيسويى چون كمند سياه ، خنديدنى چون صبح ، خراميدنى چون كبك ، جلوه كردنى چون طاووس ، اشكمى چون آرد كه ده بار به حرير ببيزى و به روغن بسرشى ، و زنخدانى سيمين ، دهانى چنان كه چون سخن گفتى فهم نتوانستى كردن كه سخن مىگويد . بينى چون تيغ درم ، چشمى چون چشم گور ، گردنى چون گردن غزالان ، دندانى چون در ، جبهه‌اى چون تختهء سيم ، عارضى چون گل ، در حسن چنان تمام بود كه اگر زاهدى او را بديدى زهد در باقى كردى ، و اگر صوفيى او را بديدى طاعت صوفى خود را در باقى كردى ، و اگر باد در زلف او وزيدى ، بوى عطر جهان بگرفتى . » ( صفحه 622 )