فيگوئروآ ( مترجم : غلام رضا سميعى )
237
سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ ( سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول ) ( فارسى )
كمى پس از غروب آفتاب دستهء بزرگى از گرگها را در كنار جاده ديديم . اين حيوانات نه فرار كردند و نه ترسى از خود نشان دادند تا آنجا كه گروهى از همراهان به قصد شكار از آنها از قافله جدا شدند . و همچنانكه معمولا در اينگونه موارد گروهى مدعى ديدن چيزهائى مىشوند كه در حقيقت نديدهاند ، برخى از افراد قافله كه به گرگها نزديك شده بودند مدعى بودند كه آنچه ديدهاند شير بوده است و نه گرگ ، و بعضى مطمئن بودند كه پلنگ ديدهاند در صورتى كه حتى از دور بروشنى معلوم بود كه حيوانات مزبور جز گرگ نيستند . راه امروزمان بسيار دراز بود چنان كه ناگزير تا پاسى از شب راه پيموديم ، تا آنكه بعد از نيمه شب به باغى رسيديم كه باز هم متعلق به شاه بود . با اينكه ساختمان زيباى باغ نيمهتمام بود سفير و همراهان در اطاقهاى آن منزل كردند . اين مكان و خود باغ را نيز امامزاده مىناميدند . از اين باغ نهرى وسيع مىگذرد كه آبش از جائى دور سرچشمه مىگيرد و باغ را آبيارى مىكند . درخت اين باغ بسيار اندك و بيشتر نهالها كوچك بود . همهشب را با وضعى عجيب از مگسهاى بسيار ريز و سفيد رنگى در عذاب بوديم . اين موجودات چنان ريز بودند كه جز با دقت بسيار ديدن و احساس كردن آنها غيرممكن بود . و غالبا به كسانى كه به بستر مىرفتند ، اعم از اينكه روى آنها باز باشد يا بسته ، حملهور مىشدند و بخصوص نيش خود را به گردن و صورت و انتهاى بازوها فرو مىبردند و دردى جانگزا در بدن ايجاد مىكردند كه نه تنها بدن را آتش مىزد بلكه موجب چنان اضطرابى در روح مىشد كه به كلى راحتى را از آدمى سلب مىكرد . و چون هرچه هم بسرعت دست را بر نقطهء دردناك فرود مىآورديم وجود حشره احساس نمىشد ، سفير علت آن آلام را بدى هوا مىدانست . تا آنكه مردى كه در همين باغ منزل داشت ، چون آه و نالهء همراهان ما را شنيد ، در بدنهء درختان توت برجستگيهائى را در انتهاى دمبرگها به عاليجناب نشان داد كه محل تجمع اين جانوران ذرهبينى بود . اين حشرات بقدرى ريز بودند كه پس از