فيگوئروآ ( مترجم : غلام رضا سميعى )

100

سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ ( سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول ) ( فارسى )

دراز و جاده بسيار بد بود ، همگان اميد داشتيم كه بتوانيم راه را در پرتو ماه براحتى طى كنيم اما اين اميد برآورده نشد زيرا بعد از آنكه دو فرسنگ در جاده‌اى بسيار هموار كه بطور غيرمحسوس كم‌كم تا قلهء كوهى بلند صعود مىكرد رانديم ، براى يافتن سرازيرى مناسبى به طرف شرق كه در دست راست بود پيچيديم اما اين سراشيبى از اولين قدم چنان عمودى و ناهموار بود كه سفير ناگزير از تخت روان خويش پائين آمد و پياده به راه افتاد و تا پايان سراشيبى جرأت بازگشت بدان را به خود نداد . هنوز بخش سوم اين سراشيبى را طى نكرده بوديم كه ماه از نظر ناپديد شد و كوه همچون ديوارى بر آنچه در دامنه‌اش بود سايه افكند و بدين ترتيب كاروان ما كه چاره‌اى جز ادامهء راه نداشت با تاريكى مطلق و پرتگاههاى مخوف مواجه شد . هرچه بيشتر پائين مىرفتيم و به دره نزديك مىشديم پرتگاهها در نظرمان مخوف‌تر جلوه مىكرد . در اين هنگام ماه نيز به كلى ناپديد شد و نور آن حتى به كسانى كه بتازگى فرود آمدن از شيب كوه را آغاز كرده بودند نمىتابيد . بعد از طى دو ثلث راه مىبايد سراشيبى كوهى ديگر واقع در دست راست را آغاز كنيم و اين جاده چنان تنگ بود كه جز يك شتر و سوارى در كنار آن ، جائى براى جنبيدن نداشت . در دست چپ جاده پرتگاهى تند و شيب‌دار به ارتفاع چند نيزه بود كه چند شتر و اسب در آن سقوط كردند بطورىكه چند صندوق محتوى لباسها و اسباب سفره و مشروبات سفير بر پشت چارپايان شكست و باز شد و خود حيوانات دچار مخاطرات زياد گرديدند . كسانى كه بعد از سقوط در دره توانستند به پا خيزند و از ته دره به راه خود ادامه دهند بعد از آن‌كه همهء شب را سرگردان بودند صبح فردا از جائى بسيار دور از جاده سر درآوردند و چون نه محيط را مىشناختند و نه زبان مردم محل را مىدانستند بسيار دير به كاروان ملحق شدند . پس از خروج از اين گذرگاه خشن ، بر جاده‌اى صاف رانديم و پيش از سپيدهء صبح با گروهى از كاروانيان