ميرزا خانلرخان
253
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
خواست روى زمين بنشيند ، به اصرار آوردمش روى فرش نشست . احوالپرسى و تعارف كرد . با احترام جوابش گفتم . بعد كمكم شروع به مطلب كردم به حرفش آوردم . بهيچوجه تقيه و انكار نكرد . نوشتجات ميرزا حسينعلى ملقب به بها را آورد ، براى من خواند و ترجمه كرد . در ترجمهء كلمات بسيار مسلط و باسواد بود ، ولى در ساير مطالب معلوماتى نداشت . گفت : شعر بسيار گفتهام . گفتم : بخوانيد ! گفت : هيچ در نظر ندارم . مىنويسم ، به « تون » براى شما مىفرستم . كاغذى ميرزا حسينعلى به او نوشته بود . داد من ، خواندم عربى بود . كلى غلط نوشته بود . عنوانش بسم الروحانى بود . بعد اظهار التفات و تهنيت به او و نصيحت كه از ياد من و توجه به عرش من غافل مباش و تهنيت به زنانى كه درك صحبت روحانى مىكنند . بعد كتاب خالويه را كه از مصنفات ميرزا حسينعلى است به عربى و فارسى آورد ، با لحن خوش قدرى خواند و ترجمه كرد . بعد كمكم بناى قدح از مذهب و متابعت اين طبقه گذاشتم و به لباس شوخى و دلسوزى و نصيحت ، به او گفتم : حيف از اين ادراك و فهم و لياقت شما نيست كه عمر خود را صرف اين اباطيل مىكنى ؟ گفت : مىدانم شوخى مىكنيد ، ولى من هرچه دارم از محبت حضرت بها دارم . گفتم : شما چيزى نداريد . خلاصه خيلى صحبت داشتيم . بالاخره گفت : شما يك مطلبى در نظر بگيريد ، اگر حاصل شد تصديق من كنيد گفتم : عيب ندارد . مطلبى معين كرديم و عهد كرديم . گفت : مطلب شما باز از قبيل امور دنيا و جلال دنياست . گفتم : بجان شما كه ميرزا حسينعلى هم مقصدى جز دنيا و رياست ندارد . اينكه به شما امر به اعراض از دنيا مىكند ، براى فريب شما و مريدها است . گفت : شما از قلب خود خبر مىدهيد . دو سه مسئلهء امور مشكلهء قضا و قدر پرسيدم . گفت : بايد از خدا پرسيد . معلوم شد بعضى چيزها جستهجسته آموخته و انس به كلمات بابيها بهمرسانيده ، ملكه كرده است و معلوم شد توقيعات ميرزا حسينعلى به اين صفحات اغلب براى او مىآيد . و ضعيفهء ديگر كه همشيرهء