ميرزا خانلرخان
252
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
آنها ملا حسن قاضى آمد . وقت مغرب رفتند . روز دوشنبهء بيست و نهم . در بشرويه توقف كرديم . چون شنيده بودم آنجا بابى زياد است و ضعيفهاى آنجا رئيس آنها است مسمات به روحانى و با سواد و تقريرات عربيه است ، خواستم او را ببينم . پيغام كردم به قاضى . چون بابيهاى بشرويه دور دايرهء قاضى جمعند . ملاقات روحانى را از قاضى خواهش كردم . وعده خواست كه فردا هم اينجا بمانيد ، مهمان من باشيد ، فردا شب به منزل من بيائيد او را ملاقات كنيد . لا بد قبول كردم . قرار شد فردا هم بمانيم . قاضى دو مجموعه انگور و خربزه فرستاد و هردو كمال امتياز داشت . انگورش مثل مهرهء اصفهان ، خربزهاش مثل تخم قند كاشان بود . روز سهشنبهء عيد فطر شد . به وعدهء قاضى توقف كردم . نهار از خانهء قاضى به منزل ما آوردند و در اينروز از صبح تا عصر مشغول خريد برك بودم . صد و هفده توپ برك خريدم به دويست و پنجاه تومان تقريبا . دو ساعت از شب رفته فارغ شده به خانهء قاضى رفتم . در باب ملاقات روحانى اظهار شده ، ديدم خيلى تأمل دارد و فكر مىكند . معلوم شد احتياط مىكند . اطمينانش دادم . كمكم به مذاقش آشنا شده همراهى كردم . كتاب شرح قصيدهء عبد الباقى افندى را كه از مصنفات مرحوم حاجى سيد كاظم است آورد . ادلهاى از آنجا بر حقيقت باب پيدا كرد و خواند ، انكار و رد نكردم . بعد فرستاد مير محمد حسين بيك نامى را آوردند . او فرستاد آقا رضا نام شوهر روحانى را آوردند ، به او اظهار كردند . او رفت به خانه خبر كرد ، آمد . فانوس روشن كردند . من با يك نفر رفتم به خانهء او . داخل شدم خانهء رعيتى بسيار محقرى بود . ايوانى داشت . دو سه پارچه نمد و گليمچه افتاده بود . پيشتر ، ايوان بىفرش بود . چراغ دهاتى روغن چراغى ميان فانوس گذاشته بودند . روحانى ، چادرى بر سر ، كنار ايوان ايستاده بود . شوهرش گفت : چرا به فلانكس سلام نمىدهى ؟ سلام كرد . جوابش دادم و گفتم : بسم اللّه ، بفرمائيد .