ميرزا خانلرخان

216

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

اسمش مطابق است با تركيب قريه . آب قناتش به قدر يك لوله آفتابه مىآيد ، پهلوى ده اسطلخى « 1 » مىشود و از آنجا مىبرند به زراعت . سالى ده من به سنگ قاين كه شش من تبريز مىشود ، زراعت مىكنند . يك مالكى دارد نظر نام كه با عيالش آنجا مىنشيند . خود ارباب است و خود زارع . يك زن دارد ، پنج شش بچه . در ميان اين صحراى بىآب‌وعلف زندگانى مىكند . هروقت سوار بلوچ به اين طرفها تاخت مىآورد ، اين مرد عيالش را برمىدارد مىبرد به خوسف . وقت امنيت باز مىآيد اينجا مىنشيند و اين مزرعه را به دويست تومان خريده است . پرسيدم ماليات هم مىدهى ؟ گفت : ماليات من همين است كه هروقت امير به سيستان مىرود ، در ركاب او مىروم خدمت مىكنم و عجب اين است كه وقتى كه اين مرد كه مىرود ، زن او ، بچه‌هايش كه همه كوچك هم هستند ، تنها در ميان اين قائم ضعف هستند و هيچ باك از هيچ ندارند . از آنجا گذشتيم . بعد از سه ساعت ديگر رسيديم به « خور » كه معلوم شد از دستجرد تا خور شش فرسخ است . اما خور قريهء بزرگ معتبرى است . دويست و هشتاد و سه خانه دارد و هيأتش طورى اتفاق افتاده است كه قشون سلم و تور بيايد به غلبه نمىتواند بگيرد . زيرا كه اطرافش تا چند فرسخ صحراى هموار است و خود قلعه و قريهء خور ، در گودالى اتفاق افتاده كه تا كسى به تيررس قلعه نيايد قلعه را نمىبيند و دور قلعه يك كال بسيار بزرگى ، خندق مانند بسيار عميق احاطه دارد كه از اين كال شعبهاى بسيار خارج شده ، به ميان صحرا رفته است كه تفنگچى پيادهء خورى از ميان آن كالها مىتواند به ميان آن صحراها بيايد كه كسى او را نبيند ، و در آن صحراهاى هموار از يك فرسخى نگذارد يك سوار به طرف خور

--> ( 1 ) - اسطلخ و اصطلخ همان استخر است .