ميرزا خانلرخان
202
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
كه هم افغان با من دشمن است و هم انگليس . و بعد از جنگ انگليس و افغان هريك غالب شوند ، بعد از فراغ از آن كار ، صدمهاى هم به من و اين سرحد خواهند زد . گفتم : البته عرض مىكنم . باز قدرى وعده و نويد از قول امير گفت كه عرايض تهران را طورى بنويسيد كه اين جمع جنس سيستان درست بشود ، آقا سيد حسين را بفرستم برود . گفتم : بسيار خوب ، رفتند و من شب را ايضا مشغول كتاب بودم . روز پنجشنبهء نهم . صبح فرستادم عقب ميرزا شهاب كه هروقت مىخواهى به كلاتهء امير به روى مرا ببين و برو . گفته بود عصر مىروم . بعد آمد منزل من مدتى نشست ، صحبت كرديم . تكليف آخرى را در باب عمل جنس به او گفتم رفت . عصر هم به كلاته رفتم . امير را ديدم . قدرى صحبت از افغانستان و حالت آنجا و آمدن قشون انگليس به شالكوت داشتيم . شب مراجعت به منزل و مشغول كتاب بودم . روز جمعهء دهم . صبح آقا سيد حسين نهى آمد . قدرى صحبت داشت كه شما از امير چه تعارف مىخواهيد كه در باب جنس سيستان به او تصديق بدهيد . گفتم : در باب جنس ، هرچه جواب مىدهيد ، همان را به تهران مىنويسم تا چه حكم شود . اما تعارف هرچه شأن و انسانيت خود اوست . من به طمع و اخاذى نيآمدهام . سيد رفت . عصر بازآمد . يك اسب خواست برود به كلاتهء امير . اسب به او دادم و خودم هم سوار شده رفتم بدره شيخان . از آنجا به مزار كنار شهر . مغرب به منزل آمدم يك ساعت از شب رفته ، ميرزا شهاب آمد : تكليف آخرى امير را به او حالى كردم ، رفت كه فردا جواب صريح آخرى را بيارد ، نوشتجات تهران را بنويسم . بعد از آن شب را به كتاب گذراندم . روز شنبهء يازدهم . تازهاى نبود ، جز خوردن و خوابيدن و كتاب خواندن . مگر اينكه ملا محمد باقر جازارى كه او را در قائن ديده بودم آمد .