ميرزا خانلرخان

201

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

مانند . عقب هركس مىفرستادم ، التماس مىكردند و پيغام مىدادند كه ما از كربلائى محمد مىترسيم آنجا بيائيم . خلاصه ، ديدم نفس مرا تنك كرده و در حقيقت مرا محبوس محترم دارد . به او گفتم : براى مهماندارى ما همين فراشها كافى است . شما برويد بر سر كار و خدمتى كه پيش از آمدن من داشتى . گفت : چشم و رفت . بعد ميرزا شهاب را خواستم و شرح حالت و رفتار كربلائى محمد را به او گفتم كه به امير بگويد و او را از مهماندارى ما معاف كند . ميرزا شهاب رفت و شب را مشغول كتاب بودم . روز سه‌شنبهء هفتم . ميرزا شهاب آمد و از طرف امير در باب حركات كربلائى محمد خيلى عذر خواست كه من هرگز راضى به اين حركات او نبوده و نيستم . او را قدغن كردم كه ديگر آنجا نباشد . هركسى را شما مىخواهيد ، احضار كنيد و هركسى ميل دارد ، پيش شما بيايد . اين‌روز و اين شب ديگر تازه‌اى نداشت اغلب به كتاب مشغول بودم . روز چهارشنبهء هشتم . هيچ بيرون نيامدم . عصر ميرزا شهاب و آقا سيد حسين نهى و دو سه نفر از سادات سيوجان آمدند . ميرزا شهاب كاغذى از سردار احمد خان حاكم شهر لاش و جوين كه به امير نوشته بود ، داد و گفت اخبار افغانستان است . ديدم نوشته است كه هشت هزار قشون انگليس آمده است شالكوت ، شش منزل قندهار . سى هزار بلوچ دور آنها جمع شده ، سوارى را روزى دو هزار و پياده را يكهزار پول مىدهند ، و حرف انگليسها با شيرعلى خان ، اينست كه به ما راه بده برويم به تركستان ، مقابل روسها و بلكه خودت قشون بردار با ما بيا . شيرعلى خان قبول نمىكند . انگليسها گفته‌اند پس اول با تو جنگ مىكنيم . او هم ساختهء جنگ شده است ، و پنجاه هزار قشون به قندهار فرستاده است . بعد ميرزا شهاب گفت : خواهش امير اين است كه در اين باب هم شما چيزى به دولت عرض كنيد كه اين سرحد را بىاحتياط نگذارند