ميرزا خانلرخان

188

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

گفتم : از قول من احوال‌پرسى كن ، بعد بگو البته سركار امير اختيار نوكر و رعيت خود را دارند . هركه مقصر است تنبيه كنند ، مرا حرفى ، بلكه شفاعتى هم نيست . و ليكن نصف شب تفنگدار بيايد در منزل من فراش را بگيرد ، بزند ، كشان‌كشان ببرد ، از رسم و قاعدهء مهمان‌دارى دور است . يقين دارم امير اينطور نفرموده ، اين تفنگدار با اين فراش غرض داشته است . در اين صورت از آن تفنگدار بايد مؤاخذه شود كه ديگران بعد از اين ، اينطور اسباب وحشت ساكنين اين منزل و هتك حرمت من نشوند ، رفت . وقت عصر رفتم حمام و بعد از آن به مسجد جامع نماز كرده ، رفتم به مدرسه در جائى نشستم طلاب جمع شدند مشغول صحبت شديم . از آن‌جا رفتم به بازديد آقا سيد ابو تراب پسر سيد ابو طالب مجتهد مرحوم . تا مغرب آنجا بودم . مراجعت به منزل كردم . ديدم ميرزا عبد الخالق مستوفى آمده است كه شما چرا امروز كه از حمام بيرون آمده به تماشاى تكيه آمديد . من آنجا با ميرمعصوم خان نشسته بودم ، آنجا نيامديد ، بىخبر رفتيد . اين بىاعتنائى بود و ميرمعصوم خان از اين بابت گله مىكرد كه شما بىاعتنائى كرديد . گفتم : به ايشان بگوئيد من گمان كردم كه شما مايل ملاقات و معاشرت غربا نيستيد و الا ديدن مىآمديد يا مأذون به ملاقات من نبوده‌ايد . در اين هردو صورت آمدن من پيش شما ، منافى با خيال شما و كل بر شما دانستم ، نيامدم . محمد ولى خان را گفتم . مخصوصا فردا برود همين‌طور از ميرمعصوم خان عذر بخواه كه همچو نداند ، من از روى كبر و تفرعن بىاعتنائى به او كردم . بعد از اين گفتگوها ميرزا عبد الخالق رفت . كربلائى محمد از كلاته آمد . گفت . خدمت امير رسيدم و پيغام شما را گفتم . امير فرمود به فلانكس سلام مرا برسان . بگو و اللّه من نگفته بودم تفنگدار بيايد از منزل شما على را بيارد . پيش خود اين حركت را كرده و بسيار ضرب به تفنگدار زدم .