ميرزا خانلرخان
187
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
و تكليف كرد كه شما برويد سيستان ملاحظه كنيد آنچه شما صلاح بدانيد من مجرى مىدارم . هرچه بازديد كنيد به تهران بنويسيد به من هم تصديق بدهيد . گفتم : من در اصل جمع جرح و تعديلى نمىكنم . در باب تسعير مضايقه ندارم بعضى تحقيقات كرده ، با شما قرار بدهم . بعد از گفتگوى زياد گفتم : شما صورت جمع و خرج جنس را كه قبول داريد ، بگوئيد بيارند من با آنصورتى كه به من دادهاند موازنه كنم . هرمحلى اختلاف دارد مىگويم از ريشسفيد آنجا احضار كند پارهاى تحقيقات بشود تا ببينم تكليف چه خواهد بود . از آنجا برخاسته به كلاتهء عابدين كه نزديك به آنجاست ، منزل نواب رفتم . بيرون آبادى سر نهر چادرى زده بودند نشستم . اين كلاتهء عابدين مزرعهايست كه امير به هشتصد تومان خريده سالى دويست خروار غله عايدى دارد . باغ مخروبه و بعضى عمارت گلى غير مرغوب هم دارد . نواب براى خوشهوائى آنجا آمده ، شير بز مىخورد . حاجى عبيد اللّه رفت اندرون احوالپرسى كرد ، برگشت . جواب تعارف آورد . افشرهء آبليمو و يك دورى گز آوردند . قدرى افشره خورده برخاستم تا به شهر آمدم . نهار خورده ، خوابيدم . باقى روز و شب را تنها ، گاهى به مطالعهء شرح مثنوى ، گاهى به مهملات محمد ولى خان گذرانيدم . روز پنجشنبهء هفدهم . صبح برخاسته نجار خواستم آمد . يك تومان به او دادم رفت يك تخت بسازد براى ميان زيرزمين كه روى آن روزها بخوابم . محمد جعفر را هم فرستادم به احوالپرسى امير و نواب . امروز شنيدم كه شب گذشته تفنگدارى از كلاتهء امير آمده ، على نام فراش را كه در منزل ما براى خدمت گذاشته بودند ، گرفته كتك زده و برده است . جهتش هنوز معلوم نشده . دو سه ساعت از روز برآمده رفتم ببازديد حاجى پرويز خان همشيرهزادهء امير . ساعتى آنجا بودم . دو سه كتاب از او به عاريه آوردم . وقت ظهر كربلائى محمد آمد كه مىخواهم به كلاته خدمت امير بروم ، كارى داريد ؟