ميرزا خانلرخان
169
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
خوردم ، قى كردم . عصر رفتم تلگرافخانه . ديدم ميرزا سليم تلگراف كرده است به سرتيپ ، كه والدهء ميرزا حسين خان نذر كرده و مىگويد آمدن ما به مشهد دخلى به بودن و به نبودن شما ندارد . يك ماهه مىآئيم و برمىگرديم و حتما مىآيند . جواب نوشتم كه نذر شما و زيارت شما موقوف به اذن من است و اذن نمىدهم البته نيائيد ، و الا زوار هارون خواهيد بود . تلگرافى هم به حسين كردم كه از قائن محمد جعفر را مىفرستم شما را به مشهد بياورد ، حالا تأمل داشته باشيد . شب به منزل آمدم . درد دل بطورى شدت كرد كه مشرف به هلاك شدم . صبح ميرزا عليرضا را خواستم . آمد ، نسخهء اماله داد . روز جمعهء بيستم . صبح ميرزا عليرضا آمد ، نسخهء دوا و اماله داد . دوا خوردم . عصر اماله كردم . شب بهتر شدم . روز شنبهء بيست و يكم . باز به ريشهء ختمى و بارهنگ و روغن بادام و امساك گذراندم . كمكم درد فم معده نزول به اسافل كرد . روز يكشنبهء بيست و دويم . صبح معلوم شد ، ميرزا على رضا ناخوش شده ، نتوانست بيايد مرا ببيند . براى نهار متحير شدم . استخاره كردم نان خشك و دوغ خوب آمد ، خوردم و خيلى منفعت كرد . عصر رفتم خدمت نواب و الا . آن روز تعليقه از حضرت اجل و نصير الدوله مبنى بر كمال تمجيد از خدمات تربت و تأكيد به رفتن قائن رسيده بود . خدمت نواب و الا دادم تأكيد فرمودند به رفتن قائن . قرار شد پسفردا كه سهشنبهء بيست و چهارم است حركت كنم . حكيم انگليسى كه از يك پا عاجز بود ، آمد خدمت نواب و الا و يك شخص مريض را كه دستش معيوب شده بود آورد كه از سوء معالجهء اطباى اين شهر اينطور شده ميرزا مصطفى حكيم حافظ الصحه آنجا حاضر بود . حكيم انگليسى در حضور نواب و الا به او گفت : تو حكيمى ؟ گفت : بلى ! گفت : تو گه خوردى كه حكيم شدى . اين چرا اينطور شده و خيلى فضاحى كرد . من دلايل بيگناهى ميرزا مصطفى را بيان مىكردم ، حكيم انگليسى گفت : تو هم از اينها