ميرزا خانلرخان
151
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
همچو شرى براى سرهنگ برپا شود . گفت : وقتى كه ياور اينجا بود ، من به او گفتم كه ما بايد هركدام يك اسب به خان پيشكش كنيم ، و من منتظر بودم وقت رفتن شما يك شب به ده من نقل مكان كنيد ، آنجا اسب را بدهم . گفتم : اولا از شما هيچيك اسب توقع ندارم . اصرار كرد . گفتم : باز از تو مضايقه ندارم قبول كنم ولى از ياور چون اين حرف به ميان آمده قبول نمىكنم . گفت اين قرار پيش بوده و دخلى به اين مقدمه ندارد . گفتم : هرچه هست كه از او قبول نمىكنم محمد خان رفت . من نماز كرده مشغول روزنامه شدم . روز دوشنبهء سيم . صبح برخاستم . اگرچه سرد بود اما هوا صاف و آفتاب خوبى بود گفتم : اسب زين كنند سوار شوم . در اين بين حكيم آمد . شرح حالم را گفتم كه دواى ديروز نفعى نكرد . محمد خان و سيد وكيل الرعايا و حاجى سيد محمد ازغندى آمدند . به محمد خان گفتم : محبوسين را بگو تهيهء خود را ببينند ، فردا روانه كن به مشهد ببرند . التماس كرد كه فردا عيد است پسفردا بروند . گفتم : عيب ندارد . التماس كرد كه از آنها توسط و شفاعتى بنويسم گفتم : مىنويسم . سوار شدم صحرا رفتم . دو سه قريه از دهات حول و حوش شهر را گردش كرديم از رعاياى دهات وضع معاملهء حكومت را جويا شدم . معلوم شد تومانى چهار هزار فرع مىگيرند كه هركس يك تومان جمع دارد چهارده هزار مىگيرند . قريب به ظهر برگشتم . ديدم جمعى سادات و رعيت موسىآباد آمده شكايت دارند كه مخارج محصلين را از ما مطالبه مىكنند ، شما چه مىگوئيد . گفتم : قرار خرج محصلين و مأمورين با حاكم ولايت است . برويد پيش حاكم هرچه مىگويد اطاعت كنيد ، رفتند . فرستادم عقب محمد خان مدعى آقا خان كه وجه المصالحه را بيارد . آمد ، گفت : حاضر است ، رفت كه بيارد . آقا خان هم آمد . محمد خان پول را آورد . پنجاه تومان را تحويل محمد ابراهيم كرد و رفت .