ميرزا خانلرخان
139
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
روز شنبهء بيست و چهارم . صبح برخاستم . چون شب از صدمهء كيك نخوابيده بودم ، قدرى دير برخاستم . ديدم ميرزا محمود طبيب و محمد خان سركرده ، در صندوقخانه منتظر نشستهاند . چاى خواستم ، خوردند . قدرى صحبت از ميرزا محمد حسين مستوفى تربت و ميرهاشم به ميان آوردم . ميرزا محمود كاغذى از ميرزا محمد حسين بيرون آورد كه معلوم شد او را در مشهد گرفتهاند . چارهجوئى كرده و الجائى به من كرده بود . گفتم : تا حالا اين مطلب به من دخلى نداشت . حالا كه به من نوشتهاند كه رسيدگى كنم بايد ميرهاشم بيايد تفصيل حالات را به من بگويد ، و چارهء كار را ببينم چهطور است و گفتم برويد ميرزا مهدى برادر ميرزا محمد حسين و ميرهاشم را بياريد پيش من . عيال ميرزا محمد حسين را هم اطمينان بدهيد ، انشا اللّه كارش را درست مىكنم ، رفت وقت ظهر با محمد خان آمدند . ميرزا مهدى را آورد . قدرى به او مهربانى كردم . گفت : ميرهاشم پيدا نيست . مىگويند به كوچهء قاضيان رفته است . با محمد خان مىروم او را مىآريم . بعد گفت : عيال ميرزا محمد حسين خواهش كردند شما فردا شب به خانهء آنها مهمان شويد . گفتم عيب ندارد . برويد ميرهاشم را بياريد ، رفتند . ميرزا مهدى را هم مرخص كردم برود عيالش را آسوده كند . تا بعد از آمدن ميرهاشم ببينم تكليف چيست . وقت عصر ميرزا محمود و محمد خان برگشتند . گفتند : ميرهاشم در كوچهء قاضيان نبود . در اين بين خبر رسيد موسىخان آدم سركار و الا با بيست سوار و تفنگدار و غيره آمدند ، رفتند باغ نظر منزل كردند . شب شد . ميرزا محمد حسين آمد گفت : موسى خان عموزادهء ابو الفتح خان حاكم تربت است . با چند نفر تفنگدار و فراش آمده ، احكامى دارد كه به صلاح و دستور العمل شما رفتار كند . محمد خان و ميرزا محمود رفتند . ميرزا محمد حسين تا آخر شب بود . شام خورد و رفت . من خوابيدم . روز يكشنبهء بيست و پنجم . صبح برخاستم قرص كاكنج با چاى به