ميرزا خانلرخان
137
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
كرد و مرا از آبرو و اعتبار و احترام چهل ساله انداخت . خيال مىكنم طبعم اقبال ندارد كه دو كلمه جوابش بنويسم . آسودگى در تنهائى و ترك گفتگوست . روز پنجشنبهء بيست و دويم . از صبح تا ظهر در منزل بيكار بودم . نهار خوردم رفتم حمام سركيسه كرده ، حنا بستم ، خوابيدم . يك ساعت به غروب مانده بيرون آمده به بازديد آقا سيد محمد جلگه رفتم . ميرزا محمد حسين و حاجى سيد محمد ازغندى هم آمدند . چاى خورديم . مغرب آمدم به منزل . ميرزا محمد حسين هم آمد . تا ساعت پنج نشسته ، صحبت كرديم . شام خورديم . او رفت و من خوابيدم . روز جمعهء بيست و سيم . صبح برخاسته ، عريضه خدمت نواب و الا در باب تخفيف و كيفيت قريهء فخرآباد و كاغذى به آقا عبد الكريم ، ناظر مستشار در باب برات حاجى محمد اسمعيل و آقا محمد على نوشتم ، دادم براى ميرزا محمد حسين بردند كه بفرستد . خودم سوار شده بيرون رفتم . به سمت قريهء كوچه قاضيان گردش مىكردم . سوارى آمد . كاغذى از ميرزا محمد حسين آورد كه ميرآخور نواب و الا آمد و به منزل شما پياده شد . به شهر آمدم ، ديدم نور محمد بيك جلودار و نصير بيك تفنگدارند . دستخطى از نواب و الا به عهدهء من آوردند كه عرايض شما رسيد . آنچه نوشته بودى همه درست و بهقاعده بود . ميرهاشم و ميرزا مهدى و حاجى محمد چرخكش را بگير و بفرست . و هركس ديگر اهل تحريك و مفسده بودهاند بگير حبس كن و منتظر حكم مجدد باش . مأمورين خبط كرده ، در راه عزم خود را به قاصدى كه براى مقصرين ، ميرزا محمد حسين فرستاده بود ، گفته بودند ، و يك شب هم بعد از قاصد وارد شدند و آشكار از ميان شهر به منزل من آمدند . مقصرها هريك به جائى پنهان شدند . ديدم به هيچ قسم مقصرين به دست نمىآيند . سوارها را با يك سوار قرائى از شهر بيرون كردم و گفتم : شهرت بدهند كه اينها مأمور محولات هستند . در خارج شهر ، آنها را بردند در دهى كه منزل محمد خان آنجا است منزل