ميرزا خانلرخان

132

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

شخصى هم از اهل فخرآباد آمد ، و دستخطى از نواب و الا آورد ، خطاب به من كه به حالت آن قريه رسيدگى كنم كه چه‌قدر استحقاق تخفيف دارند . گفتم : فردا بيايند رسيدگى شود . بعد نماز كرده برحسب وعده به خانهء صدر العلما رفتم . حاجى محمد ميرزا ، ملا عبد الجواد ، ميرزا محمد حسين و جمعى ديگر از سادات و علما و اعيان هم آمدند . از هرجائى صحبت به ميان آمد . قدرى صحبت علمى داشتيم . ملا عبد الجواد مرد ملاى بافضلى است . شام آوردند . خيلى تكلف كرده بودند . ساعت پنج برخاسته بيرون آمديم . حاجى محمد ميرزا خداحافظ كرد كه صبح به محولات برود . ما به منزل آمديم . در رختخواب نوشتم . امروز هم مصطفى قلى خان ، داماد هادى خان از رشخوار دو رأس بره ، دو مجموعه نان خانه‌پزى فرستاده بود . روز شنبهء هفدهم . صبح برخاسته ، دوغ و شوره خوردم . ميرزا محمد حسين آمد . جمعى از رعاياى جلگهء زاوه شكايت از تعديات انوشيروان ميرزا آمدند . گفتم : بروند بنويسند بيارند . ظهر ، ميرزا محمد حسين رفت . حاجى سيد محمد ازغندى با سيد وكيل الرعايا آمدند . نهار خورديم . آنها رفتند و خوابيدم . پس از لمحه‌اى آدمى از ميرزا محمد حسين نايب الحكومه آمد كه مردم با چوب و چماق بر سر خانهء من و عيال من ريختند ، به دادم برسيد ! مرا بيدار كردند . عاجلا رفتم ديدم به قدر پانصد نفر در كوچه و بام خانهء ميرزا محمد حسين ازدحام كرده ، دو سه نفر شرير ميان اطاق با او مكابره مىكنند . به محض ورود گفتم : آنها را از مجلس كشيدند ، بيرون كردند . مردم را متفرق كردند . بعد از ساعتى ملا عبد الجواد و جمعى ديگر از سادات و ملا ، آنجا آمدند . آنچه معلوم شد اين تهيه‌اى بود كه از سابق داشتند . ملاها هم بىخبر نبودند . خلاصه بعد از تسكين رفتند و آسودگى نايب الحكومه ، به منزل آمدم . وقت شام ميرزا محمد حسين التماس كرد كه مراتب حالت مرا خدمت نواب و الا و مستشار الملك