ميرزا خانلرخان
100
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
كردم . يك ساعت به غروب مانده ، ميرزا مصطفى خان نايب التوليه با ميرزا محمد على آمدند . حاجى محمد كاظم خان آدم امير قاين آمد . تا دو ساعتى شب بودند . مذكور شد بند و كليدهاى ساعت مرا شخصى سبزوارى پيدا كرده ، خواسته است به شخص صرافى درب صحن مقدس بفروشد . آن شخص صراف به حاجى نصر اللّه دربان كشيك دوم اطلاع داده ، دربان آن سبزوارى را شناخته و روانه كرده است و حالا مىگويد منزل سبزوارى را نمىدانم . نايب التوليه فرستاد آن صراف و دربان را آوردند . تقريرات آنها كه معلوم شد ، به دربان گفتند : تو بايد يا زنجير را بدهى يا شخص سبزوارى را ، آنها رفتند . دو ساعتى شب هم از طرف جناب متولىباشى وعدهء شب چهارشنبهء شانزدهم را از من خواسته تشريف بردند . آخر شب شام خورده ، خوابيدم . روز سهشنبهء پانزدهم . صبح برخاستم . ميرزا على محمد پسر مستشار هم آدم فرستاده بود كه عصر مىآيم و بمانم . حمام رفتم ، سركيسه كرده ، رنگ و حنا بستم ، خوابيدم . قريب به ظهر بيرون آمده ، نهار خورده ، عصر محمد كاظم خان ، آقا عبد الكريم ناظر مستشار الملك را برداشته به منزل من آورد كه از اخوان است و مايل ملاقات شما شد . مدتى با آنها طريق اخوت پيموديم . بعد از چاى و قليانها ، رفتند . خالى الذهن نشسته بودم ، ديدم كسى آمد . پردهء اطاق را برچيد كه جناب متولىباشى خلعت التفات كردهاند . حبيب پيشخدمت جناب متولىباشى پيدا شد . بقچهء ترمه به روى دست گرفته آورد پيش من گذاشت باز كردم ، ديدم سردارى سلسله ، تنپوش است كه از روى كمال محبت قلبى التفات كردهاند . ولى از طرف من بهيچوجه همچو گمان و انتظارى نبوده . بارى جواب اظهار التفات ، اظهار تشكر كردم . سردارى را پوشيده به حرم مشرف شدم . نماز و زيارت كرده روانهء منزل متولىباشى شدم . عصر اينروز تلگرافى از جناب سپهسالار آوردند كه بعد از ورود مشهد احكام قاين را به امانت خدمت نواب و الا بگذار و به موجب احكامى كه با چاپار مىفرستم ، اول