ميرزا خانلرخان

101

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

تربت برو . دو فقره كار آنجا را انجام داده مراجعت كن ، بعد به قاين برو . خلاصه خدمت متولىباشى رفتم . تا ساعت پنج و نيم از شب خدمتشان بودم . خيلى اظهار التفات و صحبت‌ها فرمودند . من‌جمله سئوال كردند حالت و كار من بهتر است يا آنها كه طهرانند ؟ گفتم : اشهد باللّه كار شما از كار شاه بهتر است تا چه رسد به وزراء ، و در اين باب شرحى طويل گفته شد . ساعت پنج و نيم برخاسته منزل آمدم و خوابيدم . روز چهارشنبهء شانزدهم . صبح برخاستم . فرستادم عقب رستم خان آمد مشغول صحبت شديم . چاى خورديم ، صحبت‌ها كرديم . برخاسته رفت . من هم سوار شده به ارك خدمت نواب و الا رسيدم . فرمودند شما كى مىرويد ؟ خوب است منتظر حاجى محمد كاظم خان نشويد . عرض كردم تلگرافى رسيده است كه منتظر احكام تربت باشم و بعد از انجام خدمت تربت به قائن بروم . فرمودند : خدمت تربت چه خواهد بود ؟ گفتم : معلوم نيست ! فرمودند : از اين قرار تا ده پانزده روز خواهيد بود ؟ ! گفتم : شايد ! فرمودند : هرطور است حكم است بايد اطاعت كرد . مرخص شدم . به منزل آمده ، ساعتى تكيه كردم ، چرت مىزدم . ديدم آدمى داخل اطاق شد و گفت : فراش آمده مىگويد خان فراشباشى سركار و الا شما را خواسته است . وحشت كردم . با خود گفتم : البته از طهران حكمى رسيده است كه مرا به مقام مؤاخذه ببرند . تأملى كرده ، گفتم : فراش را بگوئيد بيايد ببينم . فراش آمد ، گفت : خان‌باشى دعا رساند كه شما امشب بيائيد منزل من . گفتم : چه مطلب است . گفت : مهمانى كرده است . گفتم : خان‌باشى كه با من سابقهء آشنائى ندارد منزل مرا نديده است . وضع دعوت مهمانى قبل از آشنائى كه اينطور نمىشود . بلكه ضمنا مطلب ديگر هم هست ؟ گفت : آن را نمىدانم . گفتم : غيراز من ديگرى هم هست ؟ گفت : بلى ! چند نفر را هم بايد بروم خبر كنم . گفتم : آيا در قبول اين دعوت رضاى من هم مدخليت دارد ؟ گفت : بلى ! گفتم : پس من نمىآيم . قبول كرد و رفت ، و من خوشوقت و آسوده شدم و شكر