هنرى پاتينجر ( مترجم : شاپور گودرزى )

31

مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى )

قسمت عمده راه ما از دو دشت مىگذشت كه بيشتر و در واقع دره‌هاى عريضى بودند به طول و عرض بيش از 14 ميل ، سطح دشت پوشيده از علف ، در قسمتهائى وسيع ، بقاياى علف خشك و كاهبن و كلش از كشت و كار اخير كوه‌نشينان كوچ‌نشين حكايت مىكرد . وسيع‌ترين دشت اين ناحيه ود Wudd ناميده مىشد و نام آن از دهى يا شهرى به همين نام كه در ميان كوهستان و در فاصله 6 كيلومترى سمت مشرق راه ما قرار داشت گرفته شده بود . ما از جم سفارش نامه‌اى براى محمد ولى خان رئيس ده و رئيس قبيله براهوئى مينگل Mingull داشتيم . طايفه مينگل از لحاظ جمعيت بزرگترين و اولين قبيله بلوچستان است . از قبل و در بلا مىدانستيم كه محمد ولى خان در محل نيست و لذا رفتن بده را هم عاقلانه ندانستيم . بناچار نامه را توسط يكى از راهنمايان خود براى ديوان او فرستاديم و درخواست كرديم تا آن را به اربابش برساند . آنطور كه فهميدم اين شهر محلى است كوچك و بدشكل كه آب‌وهواى آن نيز ناسالم مىباشد ولى مردم به محل و زادوبوم خود علاقمند بوده و نمىگذارند رئيس قبيله محل ده را عوض كند . همراهان ما جملگى بدى منطقه را تأييد كردند و گفتند هندوان و افرادى ديگر بارها كوشش كردند تا در اينجا ساكن شوند ولى بدون استثناء يا همگى مردند و يا بعد از يكسال زندگى پر مشقت و بيمارى از اينجا رفتند . كمى قبل از غروب باروبنه را براى توقف شب ، در محل گدان يا خيل سه چهار چوپان براهوئى پياده كرديم . يكى از چوپانان شير فراوان و هيزم و آب براى ما فراهم كرد . اين خيل يا جامعه كوچك بلوچ ، نقطه‌اى رمانتيك و آرام براى زندگى انتخاب كرده بود . چادرهاى آنان در انتهاى سلسله كوهستانى شگرف و شكوهمند جلوه‌اى خاص داشت . رفتار آنها ملايم و ساده و جذاب بود ، تنها نگرانى ايشان آن بود كه در اين نقطه آرام و خلوت گله را از هجوم شبانه گرگ و كفتار حفظ كنند و روز مراقب گله باشند . آنها صبح و شب ميش‌ها و بزهاى ماده را مىدوشيدند و زن و مرد ، هردو جنس مساوى و