هنرى پاتينجر ( مترجم : شاپور گودرزى )

5

مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى )

براستى قيافه‌اى مسخ شده پيدا كرديم . سپس راناست بكلبه ما آمد و كاپتن كريستى از وى خواهش كرد كه تا بلا Bela ( شهر اصلى اين ناحيه و مركز زندگى رئيس محل ) « 1 » همراه بيايد و او هم موافقت كرد . وى نيز متقابلا درخواست كرد تا وسايل عزيمت ما را از بلا - بكلات پايتخت بلوچستان فراهم كند . پس از تعارفات و قول و قرارها مصلحت ديديم تا اجناس مختلفى را كه به جهت پيشكش از بمبئى خريدارى و همراه آورده بوديم بوى عرضه داريم و از ارزش و كيفيت و اقتضاى آنها براى هديه و پيشكشى مطلع گرديم . رانا گفت چيت و پارچه‌هاى گلدار خيلى مورد توجه قرار مىگيرد و تفنگ‌ها و چاقو و شمشير و آلات شيشه‌اى هم از اين لحاظ كالاى خوبيست . مقدارى از اين اجناس را سوندرجى بما داده بود و اغلب نيز از بهترين نوع كالاى معمول آن روز بودند . تعدادى پتوى اسكاتلندى بنابر توصيه‌اى كه بما شده بود در زمره اين تحفه‌ها بودند ولى راناست اين كالا را تائيد نكرد و معتقد بود كه كوملىهاى « 2 » خودشان ( پتوى دست‌باف محل وزير ) نظير آنهاست و جلوه‌اى نخواهد داشت در حالى كه بعدها اين ادعا رد گرديد و پتوهاى اسكات بيش از هر كالاى ديگر مورد تحسين و تمجيد قرار گرفت . رانا در موقع خروج از كلبه گفت ، ديروز عصر شخصى را بجنگل فرستاده تا براى مسافرت ما شتر بياورد و انتظار داشت شترها تا شب برسند و بدينجهت پيشنهاد كرد فردا صبح مسافرت بسوى بلا را آغاز نمائيم . اين‌روز عيد قربان مسلمانان بود و ما تمام هم‌سفران افغانى را به ناهار دعوت كرديم و دوستان افغانى با حرص و ولع بيحد خوش‌خوراكى و پرخورى كردند . من جشن و سرور ديگرى بين مسلمانان آن سامان نديدم زيرا مردم بقدرى فقير بودند كه قدرت تحمل مخارج جشن و سرورى را نداشتند . بعد از ظهر آن روز يكى از افغانها بنام نيكنام درخواست استخدام و خدمتگزارى در دستگاه ما نمود ، ما از آن نيز استقبال كرديم . استقبال ما بدانجهت بود كه وى مردى تيزهوش و در سلك سوداگر اسب در بلوچستان مسافرتهاى متعدد انجام داده تمام اين سرزمين را درنورديده بود .

--> ( 1 ) - اين شهر را Bayla بيلا هم مىگويند ( 2 ) - Knmlee