آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )
92
سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )
خلاصه شش ماه تمام مجبور شديم كه در آنجا اقامت كنيم و مترقب بوديم كه به ما در باب اين اتفاقات صدمه بزنند و مىترسيديم كه امپراطور ما را به يكى از اقطاع مملكت خود فرستاده در چنين جايى حبس كند كه هيچ خبرى از ما به دوستان ما نرسد . فى الواقع چنين امرى بدتر از مرگ مىشد . ولى آخر الامر عقب ما آدم فرستاده در مجلس شوراى مخصوص احضار كردند و در آنجا به سر آنتوان اجازه مرخصى داده شد كه اسباب منتهاى مسرت همهء ما گرديد . روز قبل از عزيمت از مسكو از خوشبختى خود به ديدن پادشاه و ملكه نايل شدم . آنها با تشريفات زياد و جلال و شكوه از ميان شهر مىگذشتند و صورت بزرگ و ناقوس بسيار عظيمى همراه مىبردند كه به يك كليسايى كه به قدر سى ميل از شهر مسافت داشت هديه كنند . اول صبح زود افواج زياد سواره از شهر بيرون آمدند و صف كشيده منتظر شدند كه در وقت بيرون آمدن امپراطور از دروازه حاضر ركاب باشند . قريب ظهر پادشاه مستحفظين سواره خود را جلو انداخته بود و اينها تقريبا پانصد نفر بودند و همه لباسهاى پشم ضخيم پوشيده و قطارقطار سه تير و كمان به دست شمشير در كمر و تبرى به پهلو زده روانه بود . بعد از سواره مستحفظ بيست نفر از دهنهء اسبهاى بسيار ممتاز با زينهاى باشكوه و عجيب گرفته يدك مىكشيدند و ده يدك هم براى وليعهد كه دوازده ساله بود مىكشيدند . بعد از اينها به همان طرز بيست رأس اسب سفيد از جلو كالسكه ملكه مىبردند و براى اين اسبها فقط يك پارچه ظريفى انداخته و دهنه مخمل گلى سر زده بودند . بعد از اينها جمع كثيرى از كشيشها با كلاههاى باشكوه