آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

88

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

بىاحترامى پادشاه مملكت بود ملامت كرد . طورى انقلاب درگرفت كه اگر قراول همراه نداشتيم روى هم ريخته يكديگر را به‌قتل مىرسانديم . رشتهء كلام را به اين‌جا ختم كرده بايد به تفصيل آن كشيش بپردازيم . اين كشيش در اين‌وقت به طورى با كشيش ديگر كه ذكر نموديم و موسوم به الفنس و از فرقه فرانسيسكن بود خصومت و دشمنى به‌هم رسانده بود كه قصد جان او را داشت ، زيرا كه كشيش ديگر به سر آنتوان گفته بود كه كشيش نيكلا تمام اوقات خود را در هندوستان به لهو و لعب گذرانيده بود . و تفصيلات آن را به شرح و بسط حكايت كرده و گفته بود كه پادشاه اسپانيا اين حركات لغو او را شنيده او را احضار نموده بود . زيرا كه كشيش به واسطهء اين كارها ضررش از نفعش بيشتر بود ولى كشيش تاكنون اطاعت نكرده بود و تازه اطاعت كرده به آن‌جا مىرود . نيز به سر آنتوان گفت كه آن پيشكش را كه اين كشيش به اسم خود به پادشاه ايران داد ، يكى از دوستان پادشاه از هرمز فرستاده بود . حتى كاغذى هم به پادشاه عرض كرده بود . ولى كشيش با حامل آن كاغذ آشنا شده با زبان خوش و دادن پنجاه كرون او را راضى كرده بود كه پيشكشى و كاغذ را به كشيش بدهد و او پيش پادشاه ببرد . خلاصه وقتى پيشكش را گرفت و به ايران آمد كاغذ را دور انداخت و پيشكشى را به اسم خود به پادشاه داد . چون سر آنتوان اين مطلب را شنيد آن كشيش را دستگير نمود و او را مانند محبوس همراه خود مىبرد . وقتى به نكسن رسيديم در آن‌جا يك ماه اقامت كرديم . بعد از اين مدت امپراطور شخصى از اركان خود