آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )
79
سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )
و بعد از سه روز چون حاكم را آورد پادشاه امر نمود كه سر او را ببرند . بعد همان شخص را مأمور كرد كه برود سر آن ده - دوازده نفر دزد را بريده بياورد و گفت اگر تا هفتهء ديگر سر آنها را نياورى سر خودت را خواهم بريد . ولى او مرخصى گرفته در مدت چهار روز سر بيست نفر را پيش شاه آورد . وقتى پادشاه اين امر را ديد پنجاه نفر ديگر به تبعهء او افزود . فى الحقيقه اين شخص بهطورى حكمرانى كرد كه مملكت را در عرض يك ماه به منتهاى امنيت درآورد . بهطورى كه شخص مىتوانست با يك چوب دست به هرجايى كه مىخواهد برود ، بدون اينكه طرف تعدى واقع شود . بعد از اندك مدتى پادشاه به قدرى از او خوشش آمد كه او را سركرده قراولهاى خود قرار داد . هزار نفر سرباز در تحت حكم او قرار داده مأمور به حفظ سرحدات نمود . يك وقتى اتفاق افتاد كه شاه سفر مىكرد و عادت پادشاه بر اين بود كه هيچوقت براى مالبنه و غيره به سايرين اجحاف و تعدى نمىنمود . هم خود و هم جميع خدم و حشم او مال و تخت روان از خود داشتند و در اثناى راه پادشاه برخورد به تخت روانهاى اين حاكم جديد ، ديد كه تخت وسطى با قاليچه ابريشم گلدوزى مستور بود . پرسيد كه اين تخت مال كيست . يكى جواب داد كه تخت ميرزا مصطفى است . آن شب پادشاه در چادر خود منزل كرد . حاكم جديد قدرى دير وقت به حضور رسيد . پادشاه او را پيش خود خوانده گفت كه در اثناى راه به تخت روانهاى تو برخوردم و روپوش يكى از آنها قاليچهء گلدوزى بود بايد او را به من پيشكش كنى . حاكم جديد به زانو افتاده از شاه تمنا كرد كه تمام تخت روانهاى ديگر را به شما